Hate Crew Deathroll

سپتامبر 10, 2008 با لُرد کاوی

23 بهمن 82

با سلامی دوباره:
خب اتفاقاتی طی این چند روز افتاد که به این نتیجه رسیدم که در این دنیای مسخره ننوشتن هم معنی نداره. همین که بگم من دیگه نمی نویسم خودش یک جور تظاهره. یکی از بچه ها می گفت: می خوای با این کارت خواننده هاتو بیشتر کنی؟!! شاید یک جور کلاس گذاشتن باشه. من از درون خودم رو از بین می برم. خب ننویسم که چی بشه؟ و یا حتی اینکه  بنویسم باز هم اتفاقی برام نمی افته. در هر دوصورت کار خاصی نکردم. نمی خواستم مثل بعضی از وبلاگها که خواننده هاشون رو توی کف می ذارن، اون هم برای تظاهر، باشم.

به هر حال نوشتم. اما این دلیل نمی شه که ادامه بدم. شاید تا دهه فجر سال دیگه هیچی ننوشتم ویا شاید همین فردا دوباره آپدیت کردم. بستگی به حال و حوصله ام  داره.

به قول خودم، سگ تو ضرر؛ می نویسیم دیگه.
حدود ۲ ماه پيش بعد از ماهها تو کف بودن آلبوم سال 2003 گروه
Children of Bodomبه اسم Hate Crew Deathroll به دستم رسيد. خواستم که حسابی بهش گوش بدم و بعدا در موردش بنويسم. امروز اون روز فرارسيده و يک نظرکی داديم ديگه. (بابا صاحب نظر )
و يکبار ديگر 
Alexi Laiho اثری زيبا خلق کرد!! به نظر من اين آلبوم هم همچون آلبومهای گذشته ای که از Children of Bodom شنيدم خيلی زيبا بود. حتی در رده بندی بهترين آلبوم های سال 2003 مقام ۱۴ آورده.

از خيلی جهات Hate Crew Deathroll به Follow the Reaper شباهت داره و می شه گفت که همون آلبومه!!! هر دو دارای ۹ Track هستند و تعدادی Bonus Track .
آلبوم
Hate Crew Deathroll دارای ۲ Bonus Track است که يکی کاور آهنگ Silent Scream از گروه Slayer است با حال و هوای سبک Children of Bodom . فريادهای سهمگين Laiho صدای Araya رو تداعی می کنه. کلا کيبورد فضای آهنگ رو تغيير داده و در بعضی از قسمت های آهنگ، کيبورد سولو های سريع آهنگ را می نوازه.
Bonus Track ديگری، آهنگی است که در نسخه ژاپنی آلبوم وجود داره و اسمش هست Somebody Put Something in my Drink . می شه گفت آهنگی است به سبک Heavy Metal که واقعا زيباست. در اين آهنگ Alexi از خشونت صداش کمی کاسته و آدم روحش لطيف می شه بعد از شنيدن اين آهنگ . اولين آهنگ ملايم گروه است ولی در کل خيلی زيباست.
اولين چيزی که با شنيدن آلبوم متوجه می شيد اينه که آلبوم به طور کلی از آلبوم های قبلی سريع تره. يعنی آهنگ ها دارای ريف های سريعتری هستند و شايد بشه گفت اين عامل باعث کاهش زيبائی نواختن ها در اين آلبوم باشه.
دومين چيزی که متوجه می شود کم شدن تکنوازی های کيبورد در اين آلبوم نسبت به آلبوم های گذشته است.

از ابتکارهای اين آلبوم، افکت هائی است که در آهنگ Needled 24.7 شنيده می شود و به زيبائی روی آهنگ نشسته و Match شده. اين آهنگ شباهت زيادی به آهنگ Follow the Reaper از آلبوم سال 2000 داره. اصلا می شه گفت ساختار اين دو آلبوم يکی است که اين کمبود برای يک آلبوم است!
آهنگ
Angels Dont Kill دقيقا مثل آهنگ زيبای Everytime I Die است! يعنی در ميانه آلبوم همانند آلبوم Follow the Reaper  پس از چند آهنگ سريع، به آهنگ سنگينی دقيقا مثل Everytime I Die می رسيم(البته نه به زيبائی اون).
Bodom Beach Terror يکی ديگر از آهنگهای گوشنواز اين آلبومه و يک ريف بسيار زيبا داره که با خوندن وحشيوار Alexi اين زيبائی رو دو چندان کرده.(اين آهنگ من رو که کلا ديوونه کرده؛ يک بار که داشتم باهاش هد می زدم نفهميدم چی شد، سرم محکم خورد توی ميز…..تا ۲ روز داغون بودم).
Single زيبای you’re better off dead هم به عنوان Track شماره ۷؛ در اين آلبوم گنجانده شده.
در پايان نيز آهنگ خود آهنگ
Hate Crew Deathroll شنيده ميشه که دارای ريفهای زيبايی همچون باقی آهنگهای آلبوم است.
در اين آلبوم
Alexi Laiho همچون باقی کارهای گذشته اش بيشتر به خود موسقی توجه کرده تا به اشعار موسقی. اين اشعار را نيز در استاديو و در هنگام ضبط آلبوم گفته است!!!
در کل آلبومی است که جوابگوی خواسته طرفداران بوده است.

در ادامه قسمتی از مصاحبه ای که Lord of Wasteland از Metal-Rules با Alexi Laiho داشته رو براتون گذاشتم:
MR: می تونی عنوان اين آلبوم رو برامون توضيح بدی؟
AL: خب Hate Crew (گروه منفور) که گونه ای ديگر از بيان Children of Bodom است. گروه Children of Bodom منفور هميشه اين گونه بوده اند……

MR : نوشتن و ضبط آلبوم چقدر طول کشيد؟
AL: ما نوشتن آهنگها رو حول و حوش فوريه شروع کرديم و ضبط آهنگها رو در آگوست 2003؛ که ۶ هفته طول کشيد. ميکسشون هم ۱۰ روز طول کشيد.

MR: خيلی سريع!
AL: بله؛ خيلی سريع.

MR: آيا Track های باقی مانده ای برای اينکه ارائه بشوند وجود دارد؟
AL: بله. قبل از اينکه حتی اين آلبوم ضبط بشه، ما آهنگی به اسم you’re better off dead ضبط کرديم که فقط در فنلاند ارائه شد. که اين آهنگ را در اين آلبوم بازنوازی کرديم. و همچنين يک بازنوازی از Slayer.

MR: آهنگ Silent Scream ؟
AL: دقيقا. تقاضا کرديم که در آلبوم بزرگداشت Slayer باشه اما به دلايلی نشد و ما تصميم گرفتيم که به عنوان Bonus Track ازش استفاده کنيم.

MR: با کدوم آهنگ ها بيشتر حال می کنی؟
AL: هر لحظه نظرم تغيير می کنه. در ابتدا Needled 24.7 بود اما اين آهنگ همه جا هست و يک جورائی ازش زده شدم. بعد از اون Sixpounder بود و بعد از اون Hate Crew Deathroll . اما فکر می کنم که الان دوباره Sixpounder باشه.

MR: من قبلا شنيده ام که شما اشعارتون رو تا حدودی بداهه می گيد.
AL: خب بداهه نيستند اما در اشعاری هستند که در گذشته کاملا مزخرف بوده اند و در واقع اصلا هيچی نبوده اند. خواندن فقط يک ساز است و بس. فکر می کنم که نصف اشعار رو قبل از ورود به استديو و باقی را در استديو تمام کردم. چون کل ماه جولای رو غمزده و نااميد بودم. وقتی بود که Alexander به من گفت که می خواد حقش رو طلب کنه و من غمگين شدم و برای يک ماه به هيچ چيز اهميت ندادم و فقط پارتی دادم. من فقط در آپارتمانم می نشستم و نوشيدنی می خوردم و آدمهای اطرافم عوض می شدند. در تمام مدت پارتی می دادم و شعر می گفتم. چيز جالبی بود چون تا به حال چنين تجربه ای نداشتم.

MR: بايد بپرسم…چرا Alexander Kuoppala از گروه جدا شد؟
AL: خب من سعی می کنم که مواظب باشم در مورد اينکه چه چيزی پشت سرش می گم چون هيچ چيز بدی بين ما نبود. اون به من گفت که خسته شده از تور دادن و زندگی در هتل ها و اتوبوس های تور و … و کلا از زندگی بدينگونه. برای من خيلی عجيب بود چون اون يک فرد راک اند رول جون سخت بود و ناگهان ۱۸۰ درجه چرخيد. 


لامصب کلی باهاش صحبت کرده و من حتی حوصله ندارم از روش بخونم چه برسه به…
من اين آلبوم رو بهتون توصيه می کنم. باورتون نمی شه اگر بگم در اين ۲ ماه حدود ۲۰۰ مرتبه به آلبوم گوش دادم.

خواستم ترجمه چند تا از آهنگهاشو بذارم؛ ديدم طولانی ميشه هيچکس نمی خونه و بعد هم ميگن خيلی شعر توپی بود. ما هم به خودمون زحمت نداديم.
خيلی ممنونم از تمامی دوستانی که يک جورايی باعث شدن من به نوشتن اميدوار بشم. اما هنوز زياد اميدوار نيستم!!! يعنی نه حالشو دارم و نه وقتش…….فعلا

پدرام باشيد.

 

وداع

سپتامبر 10, 2008 با لُرد کاوی

11 بهمن 82

سلام:

دیگه داره حالم از خودم به هم می خوره. یک روز شروع کردم به وبلاگنویسی فکر می کردم که ارضام میکنه اما چه سود؟! خواستم که من هم کمکی باشم برای اینکه متال را در ایران جاری کنیم اما جه سود؟! خواستم از تظاهر دوری کنم اما همین عدم تظاهر خودش صورتی از تظاهر شد. خواستم ار اعتقادات آشغال خودم بنوسم اما فکر دیگری را مشغول کردن چه سود؟! خواستم مکاتب مختلف را بیان کنم و همه رو به گند بکشم اما چه سود؟! از ضد مسیحیت و مسیحیت و شیطان پرستی و خداپرستی و … بگم اما جه سود؟! زندگی  فراتر از همه اینهاست و ارزش ندارد که وقت برای این حماقتها بذارم. شاید تا مدتها ننوشتم. چون حتی کامنتی هم از این بابت ندیده ام. شاید دارم خودم رو لوس می کنم که کامنت بدید اما این لوسبازیها ها برایم سودی نداره. زندگی فراتر از اینهاست. اتاق و کامپوترم. اینترنت و همه جذابیتهاش. وخیلی چیزهای دیگه. هیچ ارزشی ندارند. این مدت هم همچون گذشته ها فریب خوردم و از کثافت بودن زندگی خودم را پنهان کردم.

تف بر منه دغلباز. دیگه نوشتن برام سودی نداره. پس تا مدتی دوباره به خوانندگی (وبلاگها) خواهم پرداخت و شاید هم برای همیشه.!!!

به کارهائی که دوست دارم خواهم پرداخت.

از این جهت خبرتون دادم که دیگه بدونید وبلاگی دیگر درش تخته شد.

بدرود.

 

Nick Barker and Rammstein

سپتامبر 10, 2008 با لُرد کاوی

5 بهمن 82

درود بر همگی:
به علت دلايلی مسافرت من به تاخير افتاد و از فرصت استفاده کرده نيمچه آپديتی کردم.
هميشه برام درام زدن درامر گروه
Cradle of Filth جالب بود، چون به طور وحشيانه ای سريع درام می زد. دوست داشتم که بدونم کيه که اين همه سرعت در عين مهارت داره.
حدود ۲-۳ سال پيش تصويری
From Cradle to Enslave به دستم رسيد و همونطور که می دونيد حدود ۲۰ دقيقه آخر يکی از اجراهای Live گروه است و مربوط به زمانی می شه که هنوز درامر گروه عوض نشده بود. وقتی که درام زدن Nick Barker رو ديدم، قيافم اينطوری  شد. از بس سريع و مسلط درام می زد. از همون موقع بود که شيفته اش شدم. به همين منظور خواستم اينجا يادی ازش بکنم.
در بين درامرهای مطرح جهان، اگر بخواهيم دسته بندی کنيم و ۱۰ تای اونها را انتخاب کنيم
Nick Barker در اين رده بندی جا می گيره و هر جا سخن از درام و درامر باشه، اسم اون هم هست. می تونيد با يک search کوچيک اين موضوع را امتحان کنيد.
Nickolas Barker در سال ۱۹۹۰ با چند تن گروه Catalepsy را تشکيل دادند. که با اين گروه جديدالتاسيس يک demo به اسم The Faces of Death ارائه داد. تا سال ۱۹۹۲ که گروه به طور جدی شروع به کار کرد و اسم گروه را نيز به Monolith تغيير دادند. در اين هنگام يک single به اسم Sleep with the dead ارائه دادند. سپس آلبومی به اسم Tales of the Macabre در همين سال ضبط کردند که می شد به عنوان اولين آلبوم گروه وارد بازار بشه اما نشد.
در اين هنگام با گروه انگليسی
Cancer در تور اروپايی Sins of Mankind در ژوئن ۱۹۹۳ شرکت کرد و برای آنان درام زد. پس از تور به سرعت به گروه جديدالتاسيس ديگری به اسم Cradle of Filth ملحق شد.
در همين سال با گروه آلبوم 
THE PRINCIPLES OF EVIL MADE FLESH را ارائه داد.
در سال ۱۹۹۵ آلبوم
VEMPIRE؛ که تا بدين جا با Cacophonous records قرارداد داشتند. اما از اين پس با Music For Nations قراردادبستند و آلبوم های بعدی از اين قرارند:
DUSK AND HER EMBRACE در سال ۱۹۹۶
CRUELTY AND THE BEAST  در سال ۱۹۹۸
FROM THE CRADLE TO ENSLAVE  در سال ۱۹۹۹
در اين هنگام بود که از گروه جدا شد و به پروژه شخصی خودش يعنی
Lock Up پرداخت و آلبومی به اسم PLEASURES PAVE SEWERS ارائه داد. در همين حين گروه Dimmu Borgir را متوجه خود ساخت و آنها از وی برای عضويت در گروه دعوت کردند.
نيکولاس به همراه
Dimmu Borgir در سال ۲۰۰۱ آلبوم Puritanical Euphoric Misanthropia را ارائه داد و دوباره مدتی را به پروژه Lock Up اختصاص داد و اين بار در سال ۲۰۰۲ آلبومی به اسم HATE BREEDS SUFFERING را وارد بازار کرد.

در سال ۲۰۰۳ نيز در آلبوم Death Cult Armageddon گروه Dimmu Borgir درامز نواخت.
وی همکاری با گروه هائی مثل
Borknagar و Old man’s child را نيز در پرونده کاری پرشکوه خود دارد.

خيلی سعی کردم که بيشتر در موردش اطلاعات پيدا کنم اما حتی يک مصاحبه بدرد بخور هم نبود!! به هر حال از کوتاه بودن زندگينامه معضرت می خوام. اما در عوض ترجمه يکی از اشعار زيبای گروه Rammstein که نسيم عزيز زحمتش را کشيده، را براتون می گذرم. باشد که لذت ببريد.

Mutter
مادر

Die Tränen greiser Kinderschar
ich zieh sie auf ein weißes Haar
werf in die Luft die nasse Kette
und wünsch mir, dass ich eine Mutter hätte
keine Sonne die mir scheint
Keine Brust hat Milch geweint
In meiner Kehle steckt ein Schlauch
Hab keinen Nabel auf dem Bauch

 Mutter

 اشکهای کهنه کودکان
 من بر موی سفيد می مالمشون
(
ziehen: کشيدن، ماليدن)
(بعد) اين زنجير سفيد را پرت می کنم در هوا
و‌ آرزو می کنم برای خودم که {ای کاش} مادری داشتم
نه خورشيدی که بر من بتابه
نه سينه ای که شير گريه کنه
تو حلقم يک لوله گير کنه
رو شکمم ناف ندارم

مادر، مادر، مادر، مادر

Ich durfte keine Nippel lecken
und keine Falte zum Verstecken
niemand gab mir einen Namen
gezeugt in Hast und ohne Samen
der Mutter die mich nie geboren
hab ich heute Nacht geschworen
ich werd ihr eine Krankheit schenken
und sie danach im Fluss versenken

 Mutter

من اجازه ندارم لب تر کنم
(
Nippel:لب به ليوان نوشيدنی زدن و فقط کمی ازش نوشيدن)
 (
lecken: ليسيدن)
و هيچ چروکی که قايمش کنم
(
Falte: -اينجا يعنی- چين و چروک پشت، بر اثر پيری)
هيچکس به من نامی نداد( هيچکس روی من اسمی نگذاشت)
درست شده در نفرت و بدون تخم
به مادری که منو هيچوقت بدنيا نياورد
امشب قسم خوردم که
بهش يک مريضی هديه کنم
و بعدش در رودخانه غرقش کنم

مادر، مادر، مادر

In ihren Lungen wohnt ein Aal
auf meiner Stirn ein Muttermal
entferne es mit Messers Kuss
auch wenn ich daran sterben muss

Mutter

تو ريه هاش يک مار ماهی زندگی می کنه
رو پيشونی من يک خال
بکنش (جدايش کن) با يک بوسه چاقو
حتی اگر بايد بر اثرش بميرم

مادر، مادر، مادر

In ihren Lungen wohnt ein Aal
auf meiner Stirn ein Muttermal
entferne es mit Messers Kuss
auch wenn ich verbluten muss

Mutter 

تو ريه هاش يک مار ماهی زندگی می کنه
رو پيشونی من، يک خال
بکنش با بوسه چاقو
و (حتی) اگر من تا مرگ خون بريزم

مادر، مادر، مادر

Mutter
oh gib mir Kraft

  مادر
 آه، بهم قدرت بده

 

Metallica and Tiamat

سپتامبر 10, 2008 با لُرد کاوی

1 بهمن 82

درود بر همگی:
مدتی است که

داريوش مطلب روی دستش باد کرده و نمی دونه که کدوم رو بنويسه. از اون جائی که من هم تازه از امتحانات برگشته ام، يکی از مطلب هاش رو داد به ما بنويسيم. اين مطلب بيوگرافی Tiamat است. من هم يکم بعضی از قسمت های اشعار رو تغيير دادم ولی بدون هيچ دستکاری ديگری ، به همون سبک بيوگرافی نويسی داريوش، اينجا می نويسمش:

Tiamat گروهی سوئدی است که فعالیت خود را در میان هزاران گروه دث متال سوئدی در ضمینه این موسیقی شروع کرد .

این گروه در سال 1987 به وسیله johan edlund که خواننده کی بردر و گیتاریست گروه و تنها عضو باقی مانده از ترکیب ابتدایی گروه تا الان است تشکیل شد . در ابتدای تشکیل گروه آنها نام خود را brainwarp گذاشتند که در سال 1988 به hellslaughter تغییر نام دادند و تحت این نام گروه دو دمو به نامهای crawling in vomits و sign of the pentagram ضبط کردند .

سر انجام گروه در سال 1989 نام خود را به tiamat تغییر داد و در سال 1990 اولین آلبوم کامل خود را به نام Sumerian cry و در شرکت century media ضبط کرد .

پس از تمرینات بسیار گروه در تابستان سال 1991 به آلمان رفت تا دومین آلبوم خود را در آنجا ضبط کند . این آلبوم astral sleep نام دارد . که بلافاصله بعد از این آلبوم در سال 1992 گروه در اولین تور خود به نام the southernmost voyage شرکت کرد .

در تابستان سال 1992 گروه به آلمان بازگشت تا clouds آلبوم بعدی خود را ضبط کنند . این آلبوم ترکیب جالبی از death و doom متال را نشان می دهد که با کی بردی زیبا همراه شده است .

گروه بعد از این آلبوم قصد داشت که نام آن را از clouds به in a dreams تغییر دهند که با مخالفت شرکت century media مواجه شد . آلبوم clouds بسیار مشهور شد و در صدر جداول متال دنیا قرار گرفت .

پس از این آلبوم گروه در تور full of hate به همراه گروههای  paradise lost ، carcass ، death ، cannibal corpse شرکت کرد و بلافاصله بعد از اتمام آن در توری دیگر به همراه گروههای samael و unleashed شرکت کرد .

گروه در سال 1994 در تابستان 1994 آلبوم بعدی خود را ضبط کرد که wild honey نام داشت و دو آهنگ gaia و what ever that hurts هم به صورت ویدئو کلیپ منتشر شد .

بعد از این آلبوم هم گروه در تورهای متععدی شرکت کرد که اولین آن به همراه گروههای type o negative و sentenced بود و در سال 1995 هم در توری دیگر به همراه motorhead و black sabbat شرکت کرد .

جان ادلاند در سال 1996 بیشتر وقت خود را صرف نوشتن آلبوم بعدی خود کرد و در دسامبر 1996 برای ضبط آن به استودیو رفت که نهایتا این آلبوم در مارس 1997 ضبط و تمام شد .

نام این آلبوم a deeper kind of slumber که به نظر من شاهکار گروه و آلبومی بی نظیر در سبک خودش است . بلافاصله بعد از این آلبوم گروه ویدئو کلیپ آهنگ cold seed را با قیافه هایی جدید ، سرهای تراشیده و بدنهای رنگ کرده ضبط کردند .

در آن سال گروه در 13 تور و فستیوال شرکت کرد .

آلبوم بعدی گروه هم skeleton skeletron نام داشت که در سال 1999 ضبط شد که بعد از آن هم باز گروه در تورها و کنسرتهای مختلفی شرکت کرد .

در اوایل سال 2002 گروه آماده ضبط آلبوم بعدی خود شد که این آلبوم هم در پاییز همان سال به نام judas Christ ضبط شد که بلافاصله بعد از ضبط آن گروه برای دومین بار در اسراییل تور گذاشت ( اولین بار در سال 1994 بود ) .

آخرین اثر گروه تا الان هم pretty نام دارد که در سال 2003 ضبط شده و متاسفانه من هنوز لین آلبوم را گوش نکرده ام .

اعضای tiamat از ابتدا تا الان :

johan edlund : از سال 1988 تا الان خواننده و گیتاریست گروه بوده و سابقه عضویت در گروههای lucyfire و expulsion را دارد .

anders iwers : از سال 1996 تا الان بیسیست گروه است و سابقه فعالیت در گروههای crematory ، ceremonial oath ، inflames ، lacuna ، mercury tide را دارد .

lars skold : از سال 1994 تا الان درامر گروه بوده و سابقه فعالیت در گره double park را دارد .

Thomas Peterson : از سال 1990 تا 1996 گیتاریست گروه بوده .

John hagel : از سال 1992 تا 1996 بیسیست گروه بوده و سابقه فعالیت در گروههای crematory ، lithium ، sorcerer و sundown را دارد .

Keneth roos : از سال 1992 تا 1994 کی بردر گروه بوده .

Niklas ekstrand : از سال 1990 تا 1994 درامر گروه بوده .

Jorgen thullberg : از سال 1988 تا 1992 بیسیست گروه بوده .

Stefan lagergren : از سال 1988تا 1990 گیتاریست گروه بوده و سابقه فعالیت در گروههای expulsion ، tranquility را دارد .

Andreas Holmberg : از سال 1988 تا 1990 درامر گروه بوده و سابقه فعالیت در گروههای expulsion ، tranquility را دارد .

Jonas malmsten : در آلبوم astral sleep کی بردر گروه بوده .

 

 

SONG : the sleeping beauty

ALBUM : clouds

YEAR : 1992

MUSIC BY : hagel & edlund

LYRICS BY : edlund

Alone I sit, I wonder why ?

You dream of love and so do I

But in your sleep you cannot see

This pain which is always haunting me

What I need I’ll never feel

This world is for me unreal

So I drink to darkness with a candle lit

And through the whole night alone I sit

تنها نشسته ام ، متعجبم چرا ؟

رویای عشقت را من انجام می دهم

اما تو در خوابی و نمی بینی

که این نفرت همیشه با من است

به چیزی نیاز دارم که هیچ وقت احساس نمی کنم

این دنیا هیچ گاه برایم حقیقی نبوده

پس به سوی تاریکی با شمعی می نوشم

و به سوی تاریکی تنها نشسته ام

The sleeping beauty

She stops the bleeding

She stops the bleeding in my soul

She is fresh air in this stinking world

زیبای خفته

جلوی خونریزی را می گیرد

جلوی خونریزی جنازه مرا می گیرد

او هوای تازه ایست در این دنیای نفرت انگیز

The more I drink, the more I see

That suicide could be the key

To the place called paradise

Where pain not dwells, not hate nor lies

But if I look beyond all this

I reckon something I would surely miss

Because in my dreams I rule my life

And the sleeping beauty is my wife

هرچه بیشتر می نوشم ، بیشتر می بینم

خودکشی آخرین کلید ( راه ) خواهد بود

به سوی جایگاهی که فراخوانده می شود به بهشت

جایی که درد و نفرت و دروغ در آن زندگی نمی کند

اما اگر به همه اینها نگاه کنم

چیزهایی که فراموش کرده ام یادآوری می شود

چون در رویاهایم در زندگی ام قانون می گذارم

و زیبای خفته همسرم می شود

The sleeping beauty

She stops the bleeding

She stops the bleeding in my soul

She is fresh air in this stinking world

زیبای خفته

جلوی خونریزی را می گیرد

جلوی خونریزی جنازه مرا می گیرد

او هوای تازه ایست در این دنیای نفرت انگیز

SONG : in a dream

ALBUM : clouds

YEAR : 1992

LYRICS BY : edlund

MUSIC BY : edlund & ekstrand & Petersen

In a dream

I’m climbing the clouds

I touch a subdued sky

With my bare hands

در یک رویا

صعود می کنم به ابرها

آسمان رام شده را لمس می کنم

با دستان لخت من

In a dream

Let me drag you through my world

My kingdom for your thoughts

What is in your mind

در یک رویا

تو را از میان دنیا بیرون میاورم

سلطنت من در افکار تو

چه چیز در ذهنت است ؟

When the night is to rouse your desires

In a dream

And the world of darkness whispers

In a dream

Be prepared to leave your reality

In a dream

Wake up to a game called life

In a dream

وقتی که شب بیدار می شود در آرزوهایت

در یک رویا

و دنیای تاریکی نجوا می کند

در یک رویا

آماده ترک کردن حقایق می شوم

در یک رویا

بیدار می شوم به سوی بازی که دنیا را صدا می کند

در یک رویا

In a dream

I stand naked on a hill

I am looking down at me

Trying to touch my cold skin

در یک رویا

لخت بر روی تپه ای ایستاده ام

به خودم نگاه می کنم

سعی می کنم جسد سرد خود را لمس کنم

In a dream

In a pool of blood

Evil is as pure as innocence

Evil is as pure as love

در یک رویا

در استخری از خون

شیطان پاک و فقیر است

شیطان پاک و عاشق است

When the night is to rouse your desires

In a dream

And the world of darkness whispers

In a dream

Be prepared to leave your reality

In a dream

Wake up to a game called life

In a dream

وقتی که شب بیدار می شود در آرزوهایت

در یک رویا

و دنیای تاریکی نجوا می کند

در یک رویا

آماده ترک کردن حقایق می شوم

در یک رویا

بیدار می شوم به سوی بازی که دنیا را صدا می کند

در یک رویا 

 

من که شخصا حال کردم چون باعث شد برگردم و به ياد گذشته ها يک سری به Tiamat بزنم و ايندفعه با داشتن ترجمه ۲ تا از آهنگهاش. خداييش اينبار از گوش دادن به the sleeping beauty خيلی لذت بردم و به همتون توصيه می کنم که دوباره با ترجمه اش گوش بديد.
خب اين از مطلب داريوش. حالا می خوام نقدی در مورد گروه متاليکا بنويسم.
متاليکا را که همه می شناسند. آيا تا به حال پرسيده ايد که چرا متاليکا در تمام گروههای ديگر متال معروف است؟(در ادامه جواب اين را می دهم.) بگذريم.
مدتی است که متاليکا آلبوم جديدش را به اسم
St.Anger را به بازار داده و باعث شده که طرفداران جبهه گيری های مختلفی در مورد اين آلبوم داشته باشند. گروهی که با متاليکا از آلبوم Load به بعد حال می کنن گفته اند که متاليکا آشغال زده و حيف آلبومهای Load, Reload, Garage Inc., Black .!!! گروهی گفته اند که اين هم شاهکار ديگری است چون اگر متاليکا Rap هم بخونه باز هم خداست!!! . گروهی هم گفته اند که می توان جرقه های اميدی در St.Anger ديد و کمی دوباره به متاليکا اميدوار شد.
اما اين اواخر از گروه کارهای عجيبی مشاهده شده که واقعا بسی جای نااميدی است و آن همه بارقه های اميد را از بين برده اند. مثلا اينکه گروههای
Nu-Metal شروع کردن به کاور کردن آهنگهای گروه و از اين کاورها اجرای زنده برگزار کرده اند و اعضای متاليکا هم از اين بابت به خوشون می بالند!! و يا اينکه دومين فيلم مستند تجاريشان ساخته شد!! و يا کاور کردن آهنگ Beat it مايکل جکسون (البته اين موضوع را فقط شنيده ام). مايکل جکسنی که برای به شهرت رسيدن آهنگ Come Together را از گروه راک بيتلز (‌Beatless) کاور کرد!!
آنقدر وضع ماليشان از اين کارها خوب شده که در اجراهاشون از آمپليفاير با مارک
Metallica استفاده می کنند و حرف M از آرم شبکه Mtv را به شکل M متاليکا تغييرش دادن (چه توانائی بالای مالی داشته اند که توانسته اند با شبکه قولی مثل Mtv اين کار را بکنند!!!)
آيا اينان واقعا هنوز متال هستند!!؟ آنانی که در اوايل دهه ۸۰ با لباسهای ارزان قيمت و ظاهری درويش وار روی صحنه می آمدند. آنانی که مو بلند می گذاشتند. آنانی که در شعرهايشون عليه سياست و بی عدالتی سخن می گفتند. آنانی که نفرت خود را از جنگ و کثيفی آن بيان می کردند. از توده هائی که فريب دول را می خوردند می گفتند. از سختی و رنج و درد می گفتند. از واقعيات تلخ زندگی می گفتند.
اينان چه شدند؟ اکنون با ظاهری هرچه آراسته تر نمايان می شوند و لباسهای آنچنانی می پوشند و از احساسات لطيف و رقيق سخن می گويند و اين اواخر هم در بعضی از آهنگها بوی عشق و عاشقی شنيده می شود…..چه اتفاقی برای اين جوانان افتاد که باعث شد تمام عقيده ها و ارزشهای اوليه خود را زير پا بگذارند؟

ثروت ، شهرت

آيا اينان اهدافی را که بنيانگذاران سبک Heavy Metal داشتند را از ياد نبرده اند؟ آيا اينان نبودند که باعث پا گرفتن گروهها و عقايد جديد و تجاری شدند؟ اکنون چه حرفی برای زدن دارند؟ تمام گروههای متال عقيده ای دارند که آن را دنبال می کنند(بر خلاف خواننده های پاپ که دنبال چيزی جز فروش بالاتر نيستند.). عقيده و هدف امروز اينان چيست؟ واقعا جواب اين سئوال را به من بدهيد.(البته اگر جوابی وجود داشته باشد.) آيا هدف آنان با هدف بريتنی اسپيرز و جنيفر لوپز تفاوتی دارد؟
چه بر سر دهه ۸۰ طلائی آمد؟ آن دهه ای که همه جا در متال سخن از متاليکای يکه تاز بود؟ چه شد که بزرکان متال همچون
Steve Digergio می گويند که متاليکا هرگز نخواهد توانست آلبومی مثل Master of Puppets و يا Ride the Lightning ارائه دهد؟ چه دليلی داشت که عظمت خود را در دهه ۹۰ از بين بردند؟

ثروت ، شهرت

آيا نمی توانستند همچون خيلی از گروههای بزرگ در اوج (يعنی بعد از آلبوم بلک) کناره گيری کنند؟ خيلی ها بودند که تا آخر پای عقيده خود ايستادند و در شهرت هم به گروه و هم به خود پايان دادند. کرت کوبينی که هميشه در آرزوی به اوج رسيدن بود، در اوج شهرت به زندگی خود خاتمه داد و هزاران نفر در اروپا و مخصوصا آمريکا به خاطر او خودکشی کردند. جيم موريسونی که در اوج معروفيت مرد. گروههای بسياری که در اوج منحل شدند و اين آخريا هم خبر انحلال گروه بزرگ و قدرتمند Abbath يعنی Immortal را شنيديم.
شايد يکی از بزرگترين اشتباهاتشان اين بود که خواستند دوباره از اسم
Metallica استفاده کنند. برای همين دوباره در سال ۱۹۹۵ با همين اسم برگشتند. آيا نمی توانستند تغيير سبکشان را با اسمی ديگر غير از متاليکا انجام دهند تا گروه متايکا را اسطوره Thrash Metal بدانند؟ نه نمی خواستند، چون اسم سربلند متاليکا اين چيزها را به راحتی به ارمغان می آورد:

ثروت ، شهرت

اينها (گروههائی که در اوج خاتمه يافتند) خود را جاويدان کردند و برای هميشه در خاطره ها يادی خوش باقی می ماند و تا ابد وقتی اسم کرت کوبين می آيد پشت همگان را به لرزه می اندازد. اما آيا اين برای متاليکا مصداق دارد؟ همينکه من اينجا به اينگونه به نقد متاليکا پرداخته ام نشان از يک چيز است و آن هم آن است که در مورد متاليکا اين قضيه (جاودانگی به عنوان يک اسطوره) صدق نمی کند.
شايد هيچ اهميتی نداشته باشد که در گوشه ای از دنيا، در وبلاگ پکيده ای، شخصی مثل من به بدگوئی از متاليکا بپردازد. اما همين نشان می دهد که کار اينها يک جائيش اشکال داشته که افرادی به بدگوئی می پردازند. آيا در مورد Sepultura (تا زمانی که Max Cavalera در گروه حضور داشت) بدگوئی شده بود؟ مگر نه اينطور است که Max در شهرت به Soulfly پرداخت و اسم Sepultura را اعضای باقی مانده فقط يدک می کشند.
من هرگز نمی خواهم توانائی گروه متاليکا را در آهنگ سازی نديد بگيرم اما با مقايسه ای ساده متوجه می شويد که از نظر بار متالی آهنگهای 
Master of Puppets کجا و آهنگهای Load مثل King Nothing, Hero of the day و… کجا. و هميشه اين را به خاطر داشته باشيد که تا نباشد چيزکی، مردم نگويند چيزها.
حالا بايد بشينند به تماشای اجرای قطعاتشان توسط گروههای
Nu-Metal در حاليکه آنقدر اين قطعات را بد می نوازند که آدم از اين همه فلاکت اشکش در می آد.  پس حالا بايد بکشند. چون خود کرده را تدبير نيست. چه چيزی باعث اين همه فلاکت شد؟

ثروت ، شهرت

ثروت و شهرت چيزی است که موسقيدانان متال از آن نفرت دارند چنانکه مرحوم چاک شلداينر بارها نفرت خود را از تجارت هنر اعلام داشته است.
ديگر اين همه ننگ را به واژه مقدس متال نخواهم تحمل کرد. هر روز افتضاحی ديگر. اينان کسانی هستند که موسقی پاپ را با الکتريک گيتار می نوازند!!!

در آخر متذکر می شوم که اگر تويی که اين مطلب را خواندی و عاشق متاليکا هستی، من هرگز به علاقه ات بی احترامی نخواهم کرد. علاقه شما هم مانند همه ارزشمند است و اين دغل بازان عرصه موسقی هستند که بايد نقد شوند و نه شمای شنونده!
می خواستم در مورد Nu-Metal يک توضيح مختصری بدم اما ديگه رمقی برام نمونده و به آينده موکول می شه.
در ضمن من دارم می رم تهران و اگر نتونستم جواب نظراتتون رو بدم ولی حتما همه را می خونم و وقتی برگشتم به همه جواب می دم.
در آخر هم آهنگ
Nothing Else Matters را که کاوری از گروه Gregorian به سبک کلاسيک است را براتون گذاشتم که زياد هم ناراحت نشيد.  

بدرود.

 

 

مذهب در برابر علم (قسمت دوم)

سپتامبر 10, 2008 با لُرد کاوی

30 دی 82
درود بر همگی دوستان عزيزم:
خوشحاليم!!! . از اينکه امتحانات امروز به پايان رسيد. اما در درونم زياد خوشحال نيستم؛ چون فقط امتحانها را گذروندم اما گذراندنی حزن انگيز. به خير بگذره…بيخيال!
ممنون از همگی شما که نظراتتون را ميديد و گله مند از اونهائی که فقط می آن و بی نظر ميرن، هستم. بعضی ها به من گفتن که دست از اين فيلسوف بازيت بردار و بيشتر از اين مخ خودت رو درگير اين چيزها نکن، چون سرانجام سر از تيمارستان در می آری . خب من هم تصميم گرفتم که اين مطلب رو بنويسم و تا مدتی بيخيال دين و مذهب و … بشم تا مغزم کمی
refresh بشه و بيشتر به همون موسقی بچسبيم.
اول به ادامه سخنان
Timothy؛ يکی از پيشوايان Anti-Christinity می پردازم، البته خلاصه شده با کمی حذفيات:
در حاليکه علم تلاش می کند تا حدواسطی بين اين دو موضوع (دين و علم) پيدا کند، مسيحيت حتی احتمال اينکه خلقت و وجود ما چيزی جز معجزه باشد را نمی تواند بپذيرد!! مسيحيت برای درک علم تلاشی نمی کند در حاليکه علم تلاش می کند تا مسيحيت را درک کند و بپذيرد.
برای مثال علم کشف کرده است که بشر اين توانائی را دارد که سرنوشت، سلامتی و پيامدهای بحرانی خودش را با مديتيشن و خود هیپنوتيزمی کنترل کند. مسيحيت به اين تمرينات از ديد
Demonology (ديوشناسی) می نگرد، می گويد که مديتيشن ذهن را باز می کند و اجازه می دهد که پليدی (شيطان) وارد شود!! (شايد اسلام اينگونه با مديتيشن و اينگونه مسائل برخورد جدی نداشته که بخواهد نظر بدهد.) آنها می گويند که انسان می بايست از خدا طلب کمک کند، با هر وضعيت و مقعيتی که دارد، و اگر به تقاضاهای  عابد جواب داده نشد بدليل خواست خداوند است که عابد در همان مرحله بدبختی بماند!!!
مسيحيان متعصب و زاهد و پارسا امتناع می کنند از اينکه حتی اين واقعيات را امتحان کنند مانند بررسی کردن کتابهائی که در مورد مديتيشن نوشته شده اند و نتايج و مدارک حاصله از کلينيک های هیپنوتيزمی. به نظر می رسد که آنها می خواهند کسی يا چيزی ديگر به آنها کمک کند، به جای اينکه تلاشی برای کمک به خودشان داشته باشند.
جنبه ديگر جالب مسيحيت در مورد اختلاف در گفته ها و رفتار معتقدانش است. برای مثال کاتوليک ها بسيار با مشروبات الکلی و قماربازی مخالفند. آنها هر يکشنبه بسيار نجيب به کليسا می روند، نيایششان را برای حدود يک ساعت انجام می دهند و سپس آنجا را ترک می کنند و در مورد احساس روحانيشان که در هنگام نيايش داشتند، سخن می گويند. اما اين طلب مغفرت کردن هر يکشنبه شان به آنها اين اجازه را می دهد که باقی هفته را هر کاری که آنها را خوشنود ميسازد انجام دهند.
علم هميشه به واقعيات اشاره می کند. دانشمندان هيچ احتياجی برای گمراه کردن افراد، برای اينکه چيزی را {به اجبار} قبول کنند ندارند، چون واقعيات خودشان زبان خودشان هستند!
اکثر مردم تمايل دارند که واقعيت ها را بفهمند در حاليکه بعضی، از اين باور و اعتقاداتی که به آنها گفته شده است راضی هستند!! شايد اين وضعيت راحتی برای آنهاست. به نظر می رسد که اين زندگی آسانی است که وابسته به کسی يا چيزی ديگر باشند که کارها را برايشان انجام دهد به جای اينکه خودشان انجام دهند.
همانطور که
Minnesta Governor Jesse Ventura می گويد: دين، فقط چوبدستی برای تکيه افراد ضعيف العقل است.

خب اين هم يکی از دهها نظراتی بود که باعث شده مکتب ضد مسيحيت شکل بگيرد. در آينده شايد بيشتر به تبيين نظرات اين افراد بپردازم. اما الان به قول Philip Anselmo می خوام ذهنم را به سفری درمانی ببرم.
در آخر، شرمنده از اينکه اين مطلب خيلی کوتاه شد. با اين حال هنوز به نظر دادنتون اميدوار هستم.
بدرود.

مذهب در برابر علم (قسمت اول)

سپتامبر 10, 2008 با لُرد کاوی

26 دی 82

درود بر همگی دوستان:
در ادامه مطلب قبل می خواستم به يکی از نکاتی که
Anti-Christ ها به آن توجه دارند اشاره کنم. البته اين موضوع مختص به مسيحيت نيست بلکه می توان به بقيه اديان و همچنين اسلام نيز تعمیمش داد. در ابتدا متذکر بشم که هدف من از نوشتن اين چيزها فقط اين است که شماها را از تفکرات جهان امروز آگاه کنم و بفهميد که در دنيا چه می گذرد و با ديدگاه های مختلف آشنا شويد، تفکر کنيد و انتخاب کنيد.
در اين آپديت نظر يک ضد مسيحی را به اسم
Timothy می نويسم:
آيا جائی و زمانی در اين سياره و يا جای ديگری وجود داشته است که مذهب و علم در کنار هم آمده باشند؟ با اينکه خيلی از خردپردازان به اين موضوع توجه می کنند اما اين سئوالی بی جواب از آغاز بشريت بوده است. کارشناسان و اهل فن هر دو جبهه (دينی و علمی) فکر می کنند که جواب اين پرسش را دارند. اکثر دانشمندان (وابسته به علم) کاملا از دين پرهيز می کنند چون واقعيات استوار و محکمی برای اثبات موجود بودن واقعياتی که به عنوان دين تعريف شده نمی يابند. آنها راه های علمی برای توضيح وجود و بودن چيزها اتخاذ می کنند مثل جريان
Dead Sea Scrolls (طومارهای دريای مرده) و يا مدفون شدن شهر تورين در شمال ايتاليا. آنها بر بحث و گفتگو و نيز استدلال تکيه می کنند. و اما معتقدان ( مومنان) می گويند که به هيچ واقعيتی احتياج نيست چون اعتقاد به دين نياز به دليل و اثباتی ندارد. هر دو طرف خيلی خوب در هنگام بحث کردن نکات را در مورد خودشان بيان می کنند. اعتقاد اکثر ما بين اين دو موضوع است؛. اين خيلی ساده است که ببينيم چرا. چون هرگز اين دو موضوع با هم رابطه نزديک نداشته اند و با هم جمع نشده اند و با هم متفاوتند چرا که با هم مقايسه می شوند.
مردم علم را باور می کنند.{باور کردن با پذيرفتن متفاوت است. ممکن است شخصی دين را بپذيرد اما باور و درک آن…} دقيقا از اولين کلاسها در مدرسه که به ما اثبات های واقعيات ساده زندگی را نشان می دهند. به ما فيلم هائی در مورد فضا، زيست، شيمی، فيزيک و جنبه های ديگر علوم نشان داده شده است. ما دارای کتاب هائی هستيم که دارای عکس هائی واقعی هستند. ما تجربياتمان را اجرا کرده ايم. ما هر روز می بينيم که علم اتفاق می افتد ولی بی اهميت فرضش می کنيم. و آنقدر آن را بی اهميت فرضش می کنيم تا جائی که کشف های علمی حتی ما را به هيجان نمی آورد!! و به بخشی از زندگيمان تبديل شده اند. ما اثبات اين را هر روزه در تلويزيون و روزنامه می بينيم.
ولی ما اثباتی برای ادعاهای دينی نمی بينيم. به ما چيزهای زيادی در مورد مسيحيت گفته شده است و از ما اعتقاد به آن همه گفته ها را {گفته های بدون اثبات} را انتظار دارند. فقط پذيرفتنی محض را. چون از ما انتظار می رود که ايمان داشته باشيم. اما از ابتدا به ما گفته شده است که از دين انتظار نمی رود که درک شود.{ در مورد اثبات اين مطلب می توانيد وبلاگ استيکس و مطلب چرا حکومت خدا و مردم سالاری دينی، ناممکن و خطرناک و ضد بشری است؟ را بخوانيد.}
از طرفی گفته اند که خصلت {صفات} و روش خداوند با ما متفاوت است. اما از طرفی ديگر به ما گفته شده که او براساس شباهت وتشابه، ما را آفريده است .
معتقدان، به ما، در مورد وجودی به اسم عيسی مسيح می گويند اما هيچ دليلی برای اثبات آن به ما ارائه نداده اند. آنها توقع دارند که بر اساس ايمان آنها، ما نيز معتقد شويم. مسيحيانی که باب تيت، کاتوليک، متديست و پروتستان هستند در اين مورد می گويند که هيچ اثبات واقعی برای اين موضوع وجود ندارد. اين روش زندگی ای است بر پايه وعده و قول و مردم از اين قضيه کاملا آگاهند.
دانشمندان هميشه قادر بوده اند که اثباتهائی با ارزش برای ادعاهايشان بياورند در حاليکه مسيحيت {و بطور کلی تمامی اديان} قادر بوده که توضيح دهند و توجيه کند که چرا آنها نمی توانند!!!
عبادتگرها ادعا می کنند که با اختصاص دادن تمام انرژی شان برای آن وجود و هستی {خدا، عيسی مسيح و يا …} به آنها اين توانائی را می دهد که زندگی خوب و با ارزشی پس از مرگ داشته باشند؛ و همچنين اين اعتقاد را دارند که اين اختصاص باعث می شود که در روی همين زمين هم زندگی بهتری داشته باشند؛ هرچند که همانند بقيه انسانها مشاهده می شوند و به اندازه تمام انسانهای ديگر بدبختی دارند!!! و آنها قادرند توضيح دهند که چرا اين وجودها قابل ديدن نيستند. آنها می گويند فقط کسانی که شايستگی ديدن دارند می بينند!! آنها معتقدند که روش زندگيشان مناسب است و روش درست زندگی کردن، عدم داشتن توانائی برای اثبات واقعی بودن آن است!

بدليل زياد بودن مطلب، ادامه آن در آينده نوشته خواهد شد. از شما بزرگواران خواهشمندم که تا بدين جای مطلب، مرا از نظراتتون آگاه کنيد.
بدرود.

وقفه ای در امتحانات

سپتامبر 10, 2008 با لُرد کاوی

26 دی 82

با سلام به همگی دوستان:
چهار امتحان، در چهار روز پشت سر هم دادم و اکنون تا مدتی نفس راحت می کشم. اما اين راحتی ديری نخواهد پاييد. به هر حال اومدم تا براتون دوباره بنويسم و خستگی امتحانها رو از تنتون در بيارم. در ضمن قالبم رو هم يک تغييراتی جزئی دادم و زياد سوسولش نکردم . طی اين مدت هم (دوران گذران امتحانات) اينقدر مطلب به ذهنم برای نوشتن رسيده که نمی دونم از کدوم شروع کنم.
حدود ۲ هفته پيش با ابراهيم رفتم بيرون و يک سی دی ازش گرفتم که
Graveworm 2003 در اين ميان از همه بيشتر آدم رو به خودش جلب می کرد. خلاصه از اين خيابون به اون خيابون و از اين مغازه به اون يکی رفتيم؛ تا اينکه وارد يک کتابفروشی شديم و ابراهيم متوجه کتابی شد. اين کتاب کتيبه های دستنوشته نام داشت و ابراهيم کلی از کتاب و نويسنده اش (امين سعد عليزاده) تعريف کرد. گفت که نويسنده از متال باز های کار درسته و برای چاپ اين کتاب خيلی دوندگی داشته و خيلی از مطالب رو حذف کرده تا از ارشاد مجوز گرفته. من هم نگاهکی بهش انداختم و چيزهای عجيبی ديدم.
بعد از چند روز من هم پولهام رو جمع کردم و رفتم خريداريش کردم. الحق که کتابی بس عظيم بود. از اين جهت که مسائل فلسفی و اصول زندگی امروزی را نوشته بود و از همه تظاهرها و دغل بازی ها صريحا انتقاد کرده بود. می شه گفت که تفکرات متال را بيان کرده بود و برای من خيلی جالب بود. چون در طی اين مدت که با متال زندگی کرده بودم، کم و بيش احساسات و تفکراتی پيدا کرده بودم و قادر به بيان همه آنها نبودم؛ اما اين کتاب همه را جمع کرده بود و تحليل های سنگينتر از اون چيزی که من فکر می کردم ارائه داده بود. به چند قسمت از اين کتاب توجه کنيد:
اصلا چرا بايد به عرف تن دهيم؟! چرا بايد تمام باورهايی را که از عرف برخاسته، بی چون و چرا بپذيريم؟ اينها چه حقی دارند که ذوق و سليقه شان را به ديگران تحميل می کنند؟ اين پذيرفتن و کوتاه آمدن در برابر عرف، رو راست نبودن با خود و بزدلی است!
و يا:
گناه ما اين است که ارزشها را با ميزان و معيار خود اندازه گيری می کنيم. ما فکر می کنيم هر آنچه را که ما دريافته ايم و درک کرده ايم، در وجود همه می باشد. به همين دليل که وقتی اين ادراکات را به ايشان عرضه می نماييم، از واکنش آنها دچار بهت و حيرت می شويم. تعجب ما از اين است که آنان سعی در فراگيری همه چيز دارند – از چگونگی تغذيه برای طول عمر بيشتر تا يادگيری دقيق روابط جنسی برای ارضا هر چه بيشتر – ولی برای فهم تنها اصل ضروری زندگی خود کوچکترين تلاشی نمی نمايند.

خب اين مطلب را مقدمه ای برای مطلب خودم ساختم تا ذهنتون آماده شده باشه.
اين مرتبه هم بحثم دينی- فلسفيه! ببينيد دين اسلام ۱۳۰۰ سال( که داره می شه ۱۴۰۰ سال) است که از پدران به پسران منتقل می شود و پسران آن را می پذيرند. در طی اين مدت جز عده ای که با تمام وجود آن را درک کرده بودند، بقيه همچون دلقکهايی دولا راست می شدند. هيچکدام اطلاعی از اعتقادی که داشت نداشتند و فقط به واسطه اينکه پدر و مادرشان مسلمان بودند، آنها نيز بودند.
من بارها پای بحث پيرمردان و پيرزنان امروزی خودمون نشسته ام و سئوال و جوابشون کرده ام  و چيزهای حيرت آوری شنيده ام. از يکی شنيدم که: حالا که ما صبح بلند می شيم برای نماز صبح و حال و حوصلمون زياده، يک بارگی ۵ تا وعده رو بخونيم و خودمون رو راحت کنيم!!! و يا در جايی پيرمردی در مورد خداوند صحبتی فرمودند و آنقدر چيز عجيبی گفت که من می خواستم گريه کنم از اين همه فلاکت (حيف که دقيقا به ياد ندارم سخنان گهربارشان را.)
اينان افرادی بودند که در بدنشان ژنی به اسم دين داشتند و اين ژن از والدين به فرزندان منتقل می شد و اونها (فرزندان) هم هيچ کاری نمی توانستند (نمی خواستند) کنند، چون که ژن شوخی بردار نيست و نمی توان دست کاريش کرد.
۱۳۰۰ مدت زياديست و اين بی تعقلی را می توان به حساب مقتضيات زمان و سطح شعور پايين دانست اما امروزه جهان بگونه ای تغيير کرده که با پيشرفت زيست شناسی توانسته اند در صفات (ژنها) هم دست ببرند و از بدن خارجشان کنند!!!
به همين دليل بعضی از افراد نسل جديد از روی ناآگاهی زير همه چيز زده اند و بی هيچگونه مکتبی عمر سپری می کنند. اينان نيز در اشتباهند و همانطور که امين سعد عليزاده گفته بود، اين حقيران به همه چيز می پردازند به جز چيزهايی که بايد بپردازند.و من جمله اونتاش گال عزيز را فرياد می زنم که دين موروثی نيست و به گفته خودم هم اشاره می کنم (برای بعضی ها) که دين وسيله ای برای بشر بوده نه بشر وسيله ای برای دين.
به اين دلايل است که اين بحث را آغاز می کنم؛ نمی خواستم از اينجا شروع کنم، شايد در آينده می خواستم اما دوستی که خودشان را سهيل خطاب کرده بودند و در مطلب An Antichrist Superstar من را به مسيحيت و توجه به عيسی مسيح دعوت کردند و گفتند که فقط او (مسيح) رهايی بخش است و تنها کسی است که تو را دوست دارد و …. . ديدگاه ايشون از نظر مسيحيت بسيار درست است و من حرفهاشون رو قبول دارم و اين دليل بر توهين به ايشون نيست. اما من به اين مکاتب جور واجور هيچ اعتقادی ندارم، نه Christinity ، نه Anti-Christinity و نه …. وفعلا در حال جستجو و کاوش در اينها هستم و همگی به يک اندازه در ديد من هستند، نه کمتر و نه بيشتر. شايد اين بی مکتبی هم خودش مکتبی باشه  نمی دونم. به هر حال آقا سهيل باعث شدند تا من اين مبحث را با مسيحيت و ضد مسيحيت آغاز کنم. و چون ضد مسيحيت و اعتقاداتشان زياد برای همگان روشن نيست به همين دليل فعلا به تبيين اين می پردازم.
اما چون الان دارم از شدت خستگی و خواب آلودگی می ميرم بنابراين اين مطلب را با گفته معروف
John D. Allee موسس FCoS که اول سایتش نوشته به پايان می برم و همگيتان را به ايزد منان می سپارم تا وقتی که همه امتحان هايم تمام شود:
بقا غير ارادی (خودبخود) نيست. بشر بايد مانند موجود عقلانی زندگی کند و هيچ چيز ديگری را نپذيرد. او نمی تواند همچون حيوانی نابسامان دوام آورد و به زندگی ادامه دهد. حتی ارزشی ساده، مثل غذا ، بايد بوسيله انسان ساخته شود، پرورانده شود و تهيه و توليد شود. اين همچنين برای اکثر پيشرفتهای شايانش صدق می کند. تمام ارزشها بايد بهبود يابند و حفظ شوند. اگر آنها تهديد شوند يک انسان بايد مايل و راغب باشد که{برای ارزشش} مبارزه کند و بميرد. اگر لازم باشد، برای حقش؛ تا همچون موجودی عقلانی زندگی کند.
و همچنين، شما از من می پرسيد آيا من مشتاقانه برای
Satanism {که هدف و ارزشم است} خواهم مرد؟ بله، خواهم مرد. اما چيزی که خيلی مهمتر است آنست که من مشتاقم که برای آن زندگی کنم؛ چيزی که بسيار مشکلتر است.

سپتامبر 10, 2008 با لُرد کاوی

4 دی 82

با سلام به تمامی دوستان:
خب امتحان های پايان ترم نزديک است و همانطور که گفتم همه چيز دست خود انسان است، من هم نمی خواهم که امتحانهايم خراب بشه. پس تلاش می کنم و شب امتحان دست به دعا نمی شم!!!
به همين دليل اين آپديت رو برای اين انجام دادم که از شرمندگيتون برای غيبت صغری در بيام. اين اپديت کمی پراکندگی موضوعی خواهد داشت.
۱)
در ۱۵ جولای ۱۹۵۶ پيغمبر
electric guitar متولد شد. پدر و مادرش اسمش را joe گذاشتن و بجه ها بهش Joe Satriani می گفتند. . وی ابتدا شروع به نواختن Drums کرد. خدا را بسيار شکر می کنم و از عاملی که باعث شد به گيتار علاقه مند بشه کمال سپاس گذاری را دارم. او نوازندگی درامز را رها کرد و به گيتار پرداخت. در غير اين صورت جهان از چنين موهبتی برخوردار نبود. نوازنده ای ماهر است که علاوه بر نواختن، توانائی تدريس هم دارد و می توان از شاگردانش Kirk Hammet و Steve Vai را نام برد.
در دهه ۷۰ به ژاپن رفت تا دوره نوازندگی را طی کند. پس از مدت طولانی در سفر بودن (اروپا) در دوران جوانی اش، به امريکا برگشت. گروهی سه نفره ای به اسم
the Squares تشکيل داد و شروع کرد به نواختن در کلوپ های سرتاسر کشور؛ اما بدليل عدم موفقيت کارشون را در سال ۱۹۸۴ تعطيل کردند. اين مسئله باعث شد که joe بيشتر بر روی مهارت پيدا کردن روی گيتار متمرکز بشه.
در سال۱۹۸۳ که هنوز در
the squares بود، يک demo ضبط کرد که تا سال ۱۹۹۳ ارائه نشد. آهنگ های اين demo در آلبومهای Time Machine و The Beautiful Guitar سال ۱۹۹۳ مشاهده می شوند.

نتيجه کارهای اين مدت آلبوم EP بود که در ۱۹۸۵ به اسم Not of this earth به بازار داد. در اين آلبوم نوازندگی گيتار، کيبورد و بيس را خودش به عهده داشت.
مدتی با گروه
Greg Kihn همکاری کرد و با آنها کنسرت های متعددی داد که تا سال ۱۹۹۶ هيچيک منتشر نشد.
در سال۱۹۸۷ با اعضای بيشتری نسبت به کار قبلی خود، البوم
Surfing with the alien  را ارائه داد. اين آلبوم بيشتر از اون چيزی که تصور می شد موفقيت داشت. (شايد بدبخت joe ديگه از خودش ناميد شده بود ) با اينکه آلبوم هيچ خواننده ای نداشت اما موفقيت بزرگی بود.
در سال ۱۹۸۸ پس از ارائه
Dreaming #11 به گروه Stuart Hamm پيوست و در آلبوم آنها برای سه آهنگ گيتار نواخت.
ديگه خسته ام شد؛ فقط به ذکر کليات می پردازم.
۱۹۸۹ –
Flying in a Blue Dream : که در اين آلبوم خوانندگی کرد و بسيار موفق بود.
۱۹۹۱ – همکاری با
Alice Cooper
۱۹۹۲ – گروه کاملی را تشکيل داد و آلبوم 
the Extermist را ارائه داد.
۱۹۹۳ تا ۹۴ – به مدت تقريبا يک سال با گروه
Deep Purple در سرتاسر اروپا و ژاپن تور داد.
همانطور که ذکر شد در اين سال دو آلبوم
Time Machine و The Beautiful Guitar را که در آنها ساخته های دهه هشتادش بود را ارائه داد.
۱۹۹۵ – آلبوم
Joe Satriani به بازار آمد.
۱۹۹۷ – به همراه
Eric Johnson و Steve Vai در آمريکا اجراهائی به اسمG3 انجام دادند که ضبط و توزيع شد.
۱۹۹۸ –
Crystal Planet محصول اين سال بود.

۲۰۰۰ – Engines of Creation و Additional Creation محصول اين سال بود.
۲۰۰۱ – ارائه اجرای زنده
Live in San Francisco
۲۰۰۲ –
Strange Beautiful Music – نمی دونيد چقدر دنبال اين آلبوم گشتم. شب ها خواب داشتنش رو می ديدم. تمام شيراز رو زيرو رو کردم تا اينکه کاست ارشادش اومد به بازار. هر کسی از راه رسيده يک selection از کاراش زده و داده تکثير کرده. ارشاد هم مثل اينکه با Satriani قرارداد بسته؛ ازش خوششون اومده، فکر کنم Satriani بازی چيزی تو ارشاد پيدا شده .
۲۰۰۳ – امسال هم يک آلبوم به اسم
The Electric Satriani – An Anthology در ۲ cd داده که شامل بهترين آهنگهای طول دوران نوازندگيش است که از طرف طرفدارانش در کلوپ اينترنتيش انتخاب شده. و اکنون در بازاره(نه ارشاد، آمريکا؛ البته فکر کنم ارشاد تا چند روز ديگه منتشرش کنه: بهترين های ساتريانی )
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۲)

Anathema رو که همتون می شناسيد و اينقدر ازش بيوگرافی ديدم که دارم خفه می شم…. بگذريم…. يک آهنگی داره که به نظر من از شاهکاراشه و با اين آهنگ من مدتهاست که زندگی می کنم. اين آهنگ خيلی بار غم و اندوه داره و به زيبائی توانسته اند اين احساسات را در آهنگ پياده کنن. خيلی آهنگ با شعر هماهنگی داره. يعنی وقتی که آهنگ را می شنويد به احساس کرختی و خواب آلودگی همراه با اندوه و نگرانی دچار می شيد و وقتی که شعرش را می فهميد ديگه مثل من داغون می شيد. به نظر من اين يکی از شاهکارهای Doom Metal است. البته فقط نظر شخصيمه. در ضمن از بس زيباست گروه Cradle of Filth در سال ۱۹۹۹ در آلبوم From Cradle to Enslave بازنوازيش کرده. ولی هيچی مثل اجرای خودشون نمی شه. می خواستم برای دنلود بذارمش اما بايد حجمش رو کم کنم…… در اولين فرصت اين کار را می کنم. فعلا بدونيد که از آلبوم Serenades سال ۱۹۹۳ است.

Sleepless
بی خواب

And I often sigh
I often wonder why
I’m still here and I still cry
و اکثر اوقات آه می کشم؛
اکثر اوقات تعجب می کنم که چرا؛
من هنوز اينجا هستم و هنوز گريه می کنم؛

And I often cry
I often spill a tear
Over those not here
But still they are so near
و اکثر اوقات گريه می کنم
اکثر اوقات اشکی می ريزم
برای آنها که اينجا نيستند
ولی هنوز خيلی نزديک (احساس می شوند) هستند

Please ease my burden
لطفا بار (مسئوليت و درک حقيقت) مرا سبک تر کن

And I still remember
A memory and I weep
In my broken sleep
The scars they cut so deep
و هنوز به خاطر می آورم
خاطره ای را و سوگواری می کنم (اشک می ريزم)
در خواب پريشان و آشفته من
آنها زخمهای عميق ايجاد می کنند، بسيار عميق

Please ease my burden
Please ease my pain
لطفا اين فشار را از دوش من بردار
لطفا درد مرا تسکين بده

Surely without war there would be no loss
Hence no mourning, no grief, no pain, no misery
No sleepless nights missing the dead … Oh, no more
No more war
مطمئنا بدون جنگ هيچ تلفات و خساراتی وجود نخواهد داشت
از اين به بعد، هيچ ماتم و سوگی، هيچ اندوهی، هيچ دردی، هيچ بدبختی
هيچ شب نا آرامی، گم کردن مرده ای(مفقود الاثر در جنگ) …. اه کافيست
جنگ بس است
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۳)
در مورد مطلب خدا دوستان زيادی اظهار نظر کردن و به نظر می رسه که منظور من را متوجه شدن. خب من هم در مورد قسمت دوم اين مطلب به بيتی از حافظ بزرگ شيرازی اشاره می کنم. به نظر من حافظ در اين بيت همه چيز را در اين مورد تمام کرده است. حافظ با کمی طنز اين بيت را بيان می کند:

شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا                 بر منتهای همت خود کامران شدم

تفسيرش با خودتون!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۴)
از همه دوستان تقاضا دارم که سری به وبلاگ Begzarim بزنيد. خيلی جالبه.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۵)
در آخر ببخشيد که کمی اين آپديت کمی از حالت وحدت کلامی خارج شد.
پدرام باشيد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام اين هم آناتما؛ البته کيفيتش زياد خوب نيست ايناش

 

وجود و یا عدم وجود خدا (قسمت دوم)

سپتامبر 10, 2008 با لُرد کاوی

26 آذر 82
با سلام به همگی دوستانم:
می دونيد، خيلی ها به من گفتن که مطلب خدا را ادامه بده، چه با
email ، چه در کامنت، و حتی در هنگام chat کردن. بعضی غير مستقيم و بعضی مستقيم.
خب در اون مطلب‌ به اينجا رسيديم که ما اين خدا را برای رفع نيازهايمان از هيچ آفريديم؛ پس می توان به سادگی به اين سوال پاسخ داد که ما به خدا چه احتياجی داريم.
اين قسمت فقط يک سری مثال برای روشن شدن بحث می زنم:
من فردی هستم که بسيار تنبلم و دنبال کار کردن نمی رم، يا اينکه استعداد و توانائی کار کردن را ندارم ويا اصلا بلد نيستم؛ پس می گم خدا رزاق است؛ خودش می رسونه، روزی رسونه و …… .
يکی می گه خدا خواست که فلانی فوت کنه و وقتش رسيده بود، مرگ انسان دست اوست و….. . خير؛ اينگونه نيست، بلکه من مرگ را در ۲ دسته جای می دهم. اول آنکه جوان از دنيا رود؛ بدليل آن است که فرد يا از نظر روحی به خود فشار آورده و يا براثر مرضی جان داده (در توجيه سرطان می گن از عوامل مهمش تفکرات غلط و بيمارگونه فرد است به طوريکه بر اثر خود خوری و… باعث خلل در اعصاب و روان می شوند و اين عمل اختلال در تقسيمات سلولی را باعث می شود) و يا در اثر مرگهای ناگهانی (تصادف، مصرف مواد مخدر والکل به ميزان زياد و…..) که در اين حالات به خود فرد و سهل انگاری وی برميگردد. دوم آنانکه در پيری می ميرند. هر چيزی بعد از مدت زمان زيادی از استفاده دچار فرسودگی می شود و از آن جمله اند اجزای بدن انسان!!! مرگ اينگونه افراد بر اثر از کار افتادن اعضا و يا اختلال در کار کردن درست به دليل گذر ايام است.(چيزی که علم زيست شناسی قبول دارد.) در گذشته مرگ را بگونه امری در دست خداوند می ديدند(شايد اکنون هم همينطور باشد و مرگ در دست خدا باشد) اما اکنون با پيشرفت علوم مختلف (مخصوصا زيست شناسی) می دانيم که مرگ در دست خود فرد است!!! و اين مطلب می رساند که خدا در اين امر دخالتی ندارد.
گروهی تمام زندگی خود را به خدا واگذار کرده اند و می گويند هر آنچه که خداوند صلاح بداند. خب اين در کشور ما برمی گرده به تفکر مسلمانان و مخصوصا شيعيان(در بعد کلی به تفکرات حاصل از دين برمی گرده)؛ بدين گونه که همه افراد جامعه تفکری عرفانی از زندگی دارند. مثل عرفا هر بلائی که سرشان می آيد را قضا و قدر می دونن. چرا همه ما در خانه هايمان ديوان حافظ شيرازی (سنبل تفکر عرفانی) را داريم اما در مورد مولانا (از مظاهر تفکرات عقلی) اينطور نيست و بهمون حال نمی ده؟
در طول حکومت دول های اسلامی در ايران، پادشاهان و خلفا از اين مسئله (قضا و قدر و همه چيز در دست خدا بودن) به نفع خواسته های خودشان استفاده می کردند و اين تفکر را پرورش می دادند. مردم نيز با اين تفکر که آنها خليفه و پادشاهند، می پذيرفتند و هيچ تفکری نمی کردند.
استادی در جائی می خواست وجود فطرت الهی را به اثباب برسونه و برای همين بهترين مثال را زد که از آن طريق مطلب را بيان کند. اينگونه گفت: فرض کنيم که ما تنها در يک کشتی، در وسط يک اقيانوس قرار گرفته ايم و کشتی هم در حال سوراخ شدن است. در اين حالت به چه چيزی پناه می بريد؟ آيا در درونتان از وجودی ياری نمی طلبيد؟ اين وجود همان خداست!
خب اولا اينکه انسان خداست و برای جلوگيری از بوجود آمدن آن شرايط خيلی کارها می تواند انجام دهد. در ضمن ساده ترين کار: او می تواند شانس خود را با شنا کردن امتحان کند و يا اينکه از غرق شدن کشتی جلوگيری کند و هزاران راه ديگر که می تواند بر خودش تکيه کند. در صورت ايجاد نشدن هيچيک، می توان گفت که مقصر خود اوست که در اين شرايط قرار گرفته و احتياط لازم را رعايت نکرده و اينجا وجودی به اسم خدا نمی تواند هيچگونه کمکی به او کند.
هنگام سفر با اتوبوس دعای سفر می خوانيم تا همه چيز حل بشه. خب آدم عاقل بررسی می کنه که کدام اتوبوس راننده بهتری داره و کدام اشکال فنی نداره؛ اما اگر همين را به آن فرد بگی، می گه دعا بهتره و بيشتر بهش اعتقاد دارم!!!
بعضی ها مغزشون بسته است و اصلا نمی خوان در اين موارد فکر کنن و تا از اين حرفها می زنی، می گن در کار خدا دخالت نکن! و همه چيز را بر اساس حکمت خداوندی توجيه می کنن و ديگه در موردش حرف نمی زنن و حتی فکر نمی کنن(امثال اينها خيلی در جامعه پيدا می شه؛ در جامعه ای بر پايه جبريات!). اينگونه افراد هرگز و هرگز رشد نخواهند کرد، هميشه در همان سطحی که آفريده شدند باقی خواهند ماند. آيا بين آنها و فرشته ای که از مرحله خلقتش جابجا نخواهد شد، تفاوتی وجود دارد؟ اگر وجود ندارد؛ پس بدان که خدا حماقت کرد و موجودی تکراری آفريد!!!

خب بعضی می گويند که آن دسته از افراد که اينگونه به خدا می انديشند و از او تقاضا می کنند تا راه گشايشان باشد، به نتيجه می رسند و خواسته هايشان به ثمر می رسه. آنها نذر می کنند، دعا می کنند و…. و خداست که به آنها کمک می کند.
در خصوص اينگونه از افراد می گويم که آنها به گونه ای تمامی حرف های من را از اول تا بدين جا، به زيبائی اثبات می کنند: اين که آنها همه چيز را به خدا می سپارند اينگونه است که به خودشان تلقين می کنند. به خودشان تلقين می کنند که وجودی ماورائی پشتيبان آنهاست و به آن وجود آنقدر قدرت می دهند و برايش توانائی قائل می شوند که هر نا ممکنی را ممکن می سازد. خب با اين پشتوانه به دهن شير می رن و همه کار می کنند و موفق هم هستند. چون از چيزی واهمه ندارند و می دانند که او ازشان دفاع می کند و اعتماد به نفسشان بالا می رود. اما نمی دانند که آن وجود خودشان هستند و چون آنقدر از توانائی خودشان با خبر نيستند، آنرا به ديگری می سپارند. جای تعجب اينجاست که همه ی کار را خودشان انجام می دهند و از او تشکر می کنند!!! يعنی خود را ناتوان می دانند(توانائی انسان را باور ندارند) و همه چيز را از او می طلبند. اما شگفتا که نمی داند آن وجود خودش است و آن دليلی برای نترسيدن و اعتماد به نفسش است.
اينهمه آفريد و پيشرفت کرد، اما باز به ديگری نسبتش داد!!! چقدر بايد ناشکر از استعدادهای خود بود.
خدا چيزی است که ما ناتوانائی ها، دردها، بدبختی ها و…. را به او نسبت می دهيم. چقدر يک موجود بايد بدبخت و ذليل باشد. چرا پيروزی ها و توانائی ها را از آن خدا ندانستند؟
من فکر می کنم که ديگه به مسخرگی تفکرات اين قشر از افراد پی برده باشيد.
به خودتان متکی باشيد چون بنيادی مقدس تر از ذات انسان وجود ندارد و نخواهد داشت. به وجود آفريدگار معتقد باشيد چون وجودش قابل نقض نيست؛ اما نه آنچه که اين مردم می پرستند!!!
باز از تندگوئی ام عذر می خواهم. نتيجه از بحث بر عهده خودتان است و بار هم منتظر نظراتتان هستم. نظرات شما مايه دلگرمی برای نوشتن من است.
بدرود.

 

An Antichrist Superstar

سپتامبر 10, 2008 با لُرد کاوی

25 آذر 82

با سلام به تمامی دوستانم.
نمی دونستم اين مطلب رو بنويسم يا نه. خيلی با خودم فکر کردم. ديدم که بلاگم تبديل به يک بلاگ تجاری می شه. مردد بودم تا اينکه زدم به دنده خريت و نوشتم. ولی اميدوارم که آخرين باری باشه که از اين کار ها می کنم.
در تاريخ ۵ ژانويه ۱۹۶۹ پسری در
Canton در ايالت Ohio ی آمريکا بدنيا آمد. به روايتی در ۱۹۷۱ !!! اسم اين پسر را Brian گذاشتند. اگر می دانستند که چه آينده ای را خواهد داشت، شايد خيلی ها در برابر تولدش اقدامات خاصی انجام می دادند . همانند افسانه های باستانی.
می گن که آينده خشونت وارش در همان موقع قابل پيشبينی بوده، چون هم در محيط چندان مناسبی رشد نيافته و همچنين از همون موقع استدلالهای اشتباهی در سر می پرورانده. ولی بطور کل دوران خوشی را گذرانده.
فعاليت موسقی
Brian Warner در منطقه ای به اسم Tampa Bay در ايالت فلوريدا در سال ۱۹۸۹ آغاز شد. گهگاهی به عنوان خبرنگار موسقی کار می کرد و به آزادی بيان که اون موقع خيلی از رسانه ها بيان می کردند، علاقمند شد. خيلی ها به تعنه و مسخره، آينده اش را در تلاش برای شکايت، اعتراض و بياناتی با آزادی بيان تصور می کردند.
در همين ايام بود که با گيتاريستی به اسم
Scott Mitchell آشنا شد. آنها در خيلی مسائل هم عقيده بودند. تاثير کمی از ميزگرد های تلويزيونی گرفت و اسمشون را از اسامی يک سری قاتل ايده گرفتند. ‌برايان (Brian )، ميشل را مجاب کرد که اسمش را به  Daisy Berkowitz  تغيير دهد و خودش نيز اسم Marilyn Manson را برگزيد. وقتی که Gidget Gein به عنوان بيسيست و Madonna Wayne-Gacy به عنوان کيبرديست به گروه اضافه شدند، آنها يک گروه واقعی داشتند و اسم آنرا Marilyn Manson and the Spooky Kids گذاشتند. سپس Sara Lee Lucas را به عنوان ماشين درامزشون وارد گروه کردند.
مدتی گذشت و اعضا ديدند که اسم گروه خيلی طولانی و خسته کننده است به همين دليل آنرا به
Marilyn Manson کاهش دادند.
خلاصه کلام اينکه در اين مدت آلبوم های مختلفی ارائه دادند و اعضای گروه هم چپ و راست در حال تغيير بودند. تا اينکه در اکتبر ۱۹۹۴، مريلين، ترتيب ملاقاتی با
Dr. Anton Szandor LaVey ، بنيان گذار و موسس کليسای شيطان (Church of Satan ) داد. دکتر از او ستايش کرد و به او لقب پدر روحانی (کشيش) داد.
وقتی از تور
Nine Inch Nails به فلوريدا بازگشت به سرعت به زندان انداختنش. به دليل نقض قانون نامه تفريحات بزرگسالان!!! البته لازم به ذکر است که در همين تور به علت در معرض ديد قرار دادن خودش (به صورت عريان) از ادامه تور ممنوع شد.
در اين مدت هم يکی پس از ديگری آلبوم ارائه داده و اعتقاداتش را که بيشتر تکيه بر
Anti-Christian دارد رواج داده و طرفداران بيشماری را در سر تاسر جهان جمع کرده. سبک موسقی اش Industrial Metal بود، اما از سال ۲۰۰۰ به بعدش رو نشنيدم اما از شواهد اينگونه به نظر می رسه که داره به سمت Pop پيش می ره.
به روايتی هم می گن که خودشو دجال آخرالزمان می دونه!!!

داخل دو تا فيلم هم بازی کرده :
۱)
Bowling For Columbine
۲)
Jawbreaker
توپ ترين آهنگاش:
Dope Hat
(
Sweet Dreams (Are Made of This
Lunchbox
Irresponsible Hate Anthem
(
I Don’t Like the Drugs (But the Drugs Like Me
Dope Show
Beautiful People
Tourniquet
Get Your Gun
Cryptorchild
از شخصيت هائی هم که در دوران کودکيش روش تاثير گذاشت،
ozzy بوده. ديگه چيز ديگری به ذهنم نمی رسه. راستی پس از ارائه آلبوم Antichrist Superstar چندين نوجوان خودکشی کردند و آنرا به اثر آهنگ Reflecting God نسبت دادند.
ديگه چيزی يادم نمی آد.
در آخر از اينکه اين مطلب تجاری بود عذر می خوام. تا همين الان با خودم بگو مگو داشتم که بنويسم يا نه. ولی اخر فريب نفسم رو خوردم.
پاينده باشيد.