Archive for the ‘مذهب’ Category

گذری کوتاه بر فلسفه سیتنیزم (قسمت سوم – پایانی)

سپتامبر 10, 2008

10 فروردین 83

با سلام خدمت تمامی دوستان:
در ادامه دو مطلب قبلی:
شیطان یک موجود زنده، هوشیار و یک چیز دارای جرم که واقعی باشد که بتوان با آن ارتباط متقابلانه برقرار کرد نیست. بلکه یک سمبل و یک موجودی اثیری است. شیطان اساسا وجود ندارد اما به عنوان یک وابستگی احساسی و رویای شخصی در زندگی مردم وجود دارد. همانند بودایی ها که بودا را نمی پرستند، سیتنیست ها (افرادی معتقد به سیتنیزم) شیطان را به عنوان یک اصل اساسی می پذیرند تا هدفی برای پرستش خشک و بی روح.
خداباوران دیدی متفاوت به چیستی شیطان دارند. اما دید آنها به خاطر باورهای مذهبی آنهاست. شیطان در سیتنیزم دستچین شده تر و کامل تر از اون چیزی است که برای مسیحیت و اسلام تعریف شده. تمام مذاهب مکتب سیتنیزم  را تاریک و یا پلید می دانند به دلیل آنکه سیتنیزم خوب و بد را از هم مجرا نمی داند و همه پدیده ها را خاکستری و حد میانه می بیند. یعنی خوبی و بدی را نسبی می داند. مثل همان چیزی که عرفای شرق سعی در رسیدن به چنین دیدی از جهان دارند. خوب و بد از هم جدا نیستند.
مردم خدا را در ذهن خوشون با توجه به اون چیزی که برایشان توضیح داده اند تصور می کنند. خدا مخلوق (ذهن) ماست. همون حرفی هم که من قبلا در مطلب وجود و یا عدم وجود خدا زدم. دقیقا سیتنیزم هم همین رو می گه. در ادیان سازمان یافته تصور مردم نسبت به خدا همیشه فردی و شخصی است اما همیشه از یک گونه اصطلاحات برای توصیف خدا استفاده می کنند.
و همچنین سیتنیزم همون باور را در مورد پاگانیسم داره که در مطلب وجود و یا عدم وجود خدا گفتم: خدایان براساس احتیاجات بشر به وجود آمدند.
اگر خدایی وجود داشته باشد پس در این صورت ما نمی توانیم درکش کنیم.(یعنی ما نقص داریم و به طور کلی بشریت نقص دارد). ما تنها می توانیم خودمان را درک کنیم و چشم های امیدمان را به بهشت معطوف کنیم. این احساس عزت نفس خود ما از خداست. این غرورماست که باعث می شود فکر کنیم که حقیقت را می دانیم.خب دیگه تا همین جا کافیه. چون خودم رو ضایع کردم. خیلی کمتر از اون چیزی که انتظار می رفت موضوع سیتنیزم مورد توجه قرار گرفت. حالا علتش نفهمیدن مطلب بود یا جالب نودن مطلب، نمی دونم. کمترین نظرها رو توی این مدت داشتم. هر کس هم اومده بود 2 تا فحش می داد یا می گفت جالبه ادامه بده. منم خودمو بیش از این ضایع نمی کنم. برای دل خودم که اینجا نمی نویسم. می نویسم که چهار نفر آدم بیان بخونن.
مطلب سیتنیزم رو با این جمله گهربار نیچه به پایان می برم. بشینید حداقل روی این فکر کنید. شاید متحول شدید و به خدا بودن نیچه پی ببرید:

روزگاری روان به خواری در تن می نگریست و در آن روزگار این خوارداشتن والاترین کارها بود. روان تن را رنجور و تکیده و گرسنگی کشیده می خواست و ایشان در اندیشه گریز از تن و زمین بود.

به خدا وقتی من این جمله رو خوندم خواستم گریه کنم. که چه بزرگ مردی است نیچه.

بدرود.

گذری کوتاه بر فلسفه سیتنیزم (قسمت دوم)

سپتامبر 10, 2008

5 فروردین 83

با سلام:

در قسمت اول یک سری کلی گویی کردم و یکم هم مقدمه چینی. از این قسمت به بعد بیشتر وارد جزییات این مکتب میشم. برای آپدیت قبلی فقط اندک شماری نظر دادن و اگر این روال برای قسمت دوم هم ادامه پیدا کنه دیگه این مطلب رو تعطیل می کنم. اونایی هم که نظر دادن فقط گفتند که جالبه.
بگذریم…..قسمت قبلی از شخصی به اسم
LaVey اسم بردم. برای تبیین بهتر این مکتب به بیوگرافی ایشون می پردازم تا بیشتر جریان دستتون بیاد.

 

Anton Szandor LaVey (تولد:1930-وفات:1997) موسس کلیسای شیطان، اولین کلیسای مدرن را در این زمان سازماندهی کرد و به طور رسمی یک سری اصول کلی که از شیطان به عنوان یک سمبل برای آزادگی شخص و فلسفه اصالت فرد (فردگرایی) دفاع می کند را اعلام کرد. برخلاف بنیان گذاران ادیان دیگر که ادعای وحی تعالی بخش از وجودی ماورا طبیعی را دارند به سادگی اذعان کرد که از استعدادها و توانایی های خودش برای ایجاد سیتنیزم استفاده کرده است. که اساس آن بر درک او از یافته های درون بینی، بینش و بصیرت فیلسوفان قبلی تر از بشر و حیوان بوده است. که آن فلاسفه مدافع ماتریالیسم و فردگرایی بوده اند.
با توجه به نقشش به عنوان یک بنیانگذار، می گوید که اگر او این کار را انجام نمی داد کسی دیگری شاید با صلاحیت کمتری این کار را حتما انجام می داد.

خب می دونم که همه تون از بیوگرافی خشک و خالی خوشتون نمی آد. به همین سبب من هم فقط نکات مهم زندگی ایشون رو بیان می کنم:

وی در سال 1930 در شیکاگو متولد شد و سریعا والدینش به کالیفرنیا منتقل شدند. سرزمین تجمع اظهارات روشن و تاریک که محیطی خوب برای بارور شدن استعدادهاست.
از مادربزرگش که در شزق اروپا زندگی کرده بود در اوان کودکی خرافه پرستی را که هنوز در بعضی جاهای این کره خاکی وجود دارد را فراگرفت. این چیزها علاقه اش رو به چیزهای عجیب و غریب جلب کرد و باعث شد که به ادبیات کلاسیک تاریک مثل دراکولا و فرانکشتین علاقه مند شود. وی همچنین مشتاق خواندن مجلات ترسناک و تخیلی بود.
همچنین وی علاقه و استعداد خاصی در موسقی داشت و پس از امتحان کردن سازهای متفاوت علاقه خود را در کیبورد یافت. او بدون یادگیری نت به نواختن پرداخت و پس از چندی در کلوپهای شبانه و بارها می نواخت. به همین دلیل به مطالعه ملودی ها و آکوردهایی که باعث ایجاد احساسات متنوع در شونده ها می شوند پرداخت.
مدتی هم به عنوان قفس دار و بعدها به عنوان موزیسین در سیرک کار کرد. هنر بند بازی، گربه بازی و دستیاری برای تردستی را یادگرفت.
تمام این کارها و کارهایی دیگری که حوصله ندارم بنویسم باعث شد که دید بهتری از جهان اطرافش پیدا کند. مدتی برای مریلین مونورو (که هنوز معروفیت پیدا نکرده بود) ارگ می نواخت. مدتی عکاسی کرد. مدتی هم در اداره پلیس بود. در زمان جنگ کره به کالج رفت و در رشته جرم شناسی (بزه شناسی) تحصیلات کرد.
وی اولین ازدواجش را انجام داد و اولین دخترش گیرش آمد. در دهه 50 میلادی برای اینکه بتواند خرج زندگی را در بیاورد یک جستجوگر و محقق روانی مربوط به همون اداره پلیس شد برای کمک به درک علل روانی انجام جرم و غیره.
این تجربه به وی ثابت کرد که خیلی از مردم یک جورایی تمایل به یافتن توضیحی ماوراطبیعی برای پدیده ها دارند. توضیحات عقلانی که ( برای اینگونه بیماران ) می داد آنها را ناامید می کرد به همین جهت علت هایی شگفت انگیز و عجیب غریب ایجاد کرد که آنها احساس بهتری پیدا کنند. این مسئله این دید را به وی داد که تاثیر دین را بر زندگی مردم درک کند.

 خلاصه دلم براتون بگه که وی شروع کرد به نوشتن نتایج تجربیات و تحقیقاتش برای یک سخنرانی به صورت lecture. در این زمان یک نفر از دایره جادو (یک گروهی که احتمالا بوسیله خود شخص LaVey پایه ریزی شده بودن. دقیقا نمی دونم چیکار می کرده.) به او پیشنهاد داد که او پایه های یک مکتب جدید را دارد و از پسش بر می آد. Lavey هم پذیرفت و تصمیم گرفت که کلیسای شیطان را به عنوان بهترین معنا برای انتقال تفکراتش ایجاد کند.
به همین جهت در سال 1966 در گردهمایی سالانه جادوگران نیمه شب یکی از شب های می ماه (یکی از باورهای باقی مانده از قرون وسطی) بنیانگذاری کلیسای شیطان را اعلام کرد. و سال 1966 را اولین سال شیطانی نامگذاری کرد.
از زمان تاسیس کلیسای شیطانی افراد مختلفی به آن جذب شده اند و خیلی ها اظهار بیزاری از مذاهب سنتی کرده اند. حتی بعضی از افراد مشهور مثل
Jayne Mansfield و Sammy Davis Jr و همچنین ستاره های راک مثل King Diamond و Marilyn Manson. افرادی که برای مدتی عضو رسمی شدند و حتی همونطور که در مطلب An Antichrist Superstar نوشتم، Marilyn Manson از Lavey مقام کشیشی گرفت. نویسنده ها و کارگردانانی معروفی هم به این جرگه پیوستند.
وی کتابهای زیر را در زمان زندگی اش به عنوان دستور کار یا همون منبع سیتنیزم به چاپ رسانید:
1-
The Satanic Bible
2-
The Satanic Witch
3-
The Satanic Rituals
4-
Devil’s Note Book
5-
Satan Speak

در ضمن Lavey از این فلاسفه تاثیر گرفته است: منکن، لاندون، نیچه و راند.

در اواخر دهه 50 از زنش جدا شد و دومین ازدواجش را انجام داد و آن ازدواج هم دومین دخترش شد(سال 64). از دومین زنش هم جدا شد و دوباره برای سومین بار تجدید فراش کرد و در سن 63 سالگی از آن زن یک پسر گیرش اومد که نام او را Satan Xerxes Carnacki LaVey نهاد.

منتظر نظراتتون هستم.

 

گذری کوتاه بر فلسفه سیتنیزم (قسمت اول)

سپتامبر 10, 2008

3 فروردین 83
با سلام به تمامی دوستانم:
امیدوارم که توی این چند روز اول سال جدید حال کرده باشید. با مسافرت رفتن.با عید دیدنی کردن.با مهمون داری کردن و مخصوصا با عیدی گرفتن!! البته بعضی ها دیگه برای عیدی گرفتن پیر شدن……به هر حال خوش باشید.

خب می دونم که هر کسی که با موسقی متال و یا فلسفه سر و کار داره تا به حال چیز هایی در مورد Satanism شنیده و می دونم که خیلی هاتون تصور دقیقی ازش ندارید. آخه تا چندی پیش من هم همینطور بودم و می فهمم. همیشه شنیدید که یک مکتب عقلانی بشری است که خیلی ترسناکه و شیطان رو می پرستند و کلی خرافه پرستی. خیلی ها به خاطر اسمش حتی به خودتون اجازه ندادید که اصلا یک نگاه اجمالی بهش بندازید. به هر حال یک جورایی ازش شنیدید.
بعضی ها شنیدید که همه رو می کشند و کلی خون و خونریزی به پا می کنند. بعضی از بچه تهرونی ها هم که خودشون رو نزدیکتر به مهد تمدن می بینند یک سری روایاتی می کنند که آدم واقعا کف می کنه. یک نفر تعریف می کرد: فلان، دوست فلانی که دوست دختر سابق اون پسر خاله ناتنی من می شه، یک قاب عکسی رو که خودش نقاشی کرده بوده و عکس ترسناک و خفنی داشته رو با کلی احساسات حیوان خویانه به دوست دخترش هدیه می ده و دختره همش بد می آره و وقتی هم که قابو از ترسش توی حیاط می اندازه ربع ساعت بعد دوست پسره با صدایی لرزان حاصل از سرمای حیاط، تلفن می زنه و می گه: سردمه. بیارم داخل!!!……و بسیاری از این روایات.
آخه یکی نیست بگه آدم حسابی تو که هیچ شناختی روی مکتب نداری و نمی دونی اصلا حرف حسابش چیه، چرا حرف بی خود می زنی؟.(حالا شاید هم راست گفته باشه. الله اعلم )
به این دلایل و همچنین علاقه خودم به این جور مسائل باعث شد که استارت بزنیم. تا ببینیم چی پیش می آد. البته با توجه به اینکه بنده خیلی آدم تنبلی هستم شاید نتوانم این مهم را تا آخر به درستی و سلامتی به پایان برسانم و حتی نتونم مطلب رو به قسمت دوم بکشونم!!! که این بستگی به میزان علاقه از طرف مخاطبان داره. اگر حال نکردن …
لازم به ذکر است که در همین ابتدا مشخص کنم که دو نوع
Satanism وجود دارد. یکی آن که مربوط به قرون وسطی و حتی به قبل در اروپا می شود که در دستور کار خود همه نوع کار پلیدی که فکر کنید رو دارند. دیگری سیتنیزم مدرن است که در سال 1966 پایه گذاری شد. و این اخیر مد نظر این حقیر است که بسیار با سبک سنتی آن متفاوت است و اکنون همین يکی بیشتر رواج یافته است. البته بعضی از گروههای متال هستند که به تبعیت از سبک قدیم عقاید خود را بیان می کنند. همانند گروههایی که در یادداشت قبلی اشاراتی چند به آنها کردم.
حالا گزیده ای از نظرات بنده در مورد ترجمه اشتباه لغت
Satanism: ببینید کلمه سیتنیزم هیچگاه (به نظر من) معنی شیطان پرستی نمی دهد. شاید در لغت اینطور باشه اما در اصطلاح به نظر من غلط است. سیتنیزم یعنی وابسته به شیطان، نه شیطان پرستی. در زبان فارسی بدلیل نبود معادلی برای این کلمه از شیطان پرستی استفاده کردند در صورتیکه معنی پرستش از آن درک نمی شود. همین عامل، بزرگترین فاکتور برای تصور غلط مردم از این مکتب است. وقتی به یک نفر می گن شیطان پرستی، دیگه یارو فاتحه خودش رو می خونه. به نظر من یا باید گفت شیطانی و یا همون لفظ سیتنیزم رو به کار ببریم.
تمام اين چيزهايی هم که می نويسم اکثرا بيانات اين حقير نيست. پس به من فحش نديد. خب مقدمه بس است. بریم سر اصل مطلب:

 

وعده های شیطانی (Satanism):

بهشت. جهنم. وجود

هیچ بهشت روشنی وجود ندارد. و نه هیچ جهنمی که گناهکاران در آن سوزانده شوند. اینجا و اکنون روز عذاب و شکنجه است. اینجا و اکنون روز لذت است. اینجا و اکنون فرصت ماست. امروز را انتخاب کنید. این ساعت را انتخاب کنید بخاطر زندگی ای که هرگز نمی توانید دوباره آن را بخرید!
چیزهایی که وجود دارند دارای نظم کامل هستند و پدیده ای طبیعی هستند. خدا، همه چیز دان(دانای مطلق)، توانای مطلق و یا حاضر مطلق و غیره نمی توانند وجود داشته باشند.
خیلی از شیطان پرستان ذهنی باز دارند و خیلی ها به پدیده های غیر قابل توضیح اعتقاد دارند. بعضی به روح و اینجور چیزها اعتقاد دارند ولی اعتقاد آنها بر پایه نتایج و پیامد های علوم طبیعی است نه از روی ربانیت و الوهیت.

Satanism می تواند اینگونه تصور شود:

۱- عدم وجود خدا: هیچ خدایی در سیتنیزم وجود ندارد
۲- دوگرایی:  روح ها و بدن ها جدایی ناپذیرند و هیچ ستیزی بین بدی کیهانی و خوبی کیهانی وجود ندارد.
۳- خود پرستی: ما خودمان را می پرستیم. تنها خدایی که می توانیم درک کنیم در دنیای وجودی، ما هستيم. هر کدام از ما یک خداییم.
۴- مادیگر بودن:
۵- تکاپو برای زندگی طولانی تر و تحصیلات بهتر. علم و تکنولوژی لازمند.
۶- هیچ چیز جز وضوح تفکر، مقدس نیست.
۷- شیطان پرستان دعا نمی کنند.
۸- حماقت و نادانی مهمترین گناه است. گناهی که موجب به گمراهی کشیدن باقی انسانها می شود.


خب با این حساب آیا سیتنیزم همان اومانیسم (انسان محوری یا انسان گرایی) است؟
اومانیسم و سیتنیزم در دیدگاههای ماتریالیستی و متدولوژی (روش شناسی)، اخلاقی و نیک خواهانه با یکدیگر مشترکند و ما (کسانی که اعتقاد دارند) همان دیدگاه ها را در تهی بودن مذهب داریم.
سیتنیزم حالتی مذهبی دارد در حالیکه اومانیسم مشمول نماد گرایی، آیین و تشزیفات، تعصب و خشک اندیشی حاصل از دین مثل
Satanism نیست. البته سیتنیزم سختگیری های مذهبی را ندارد اما به هر حال سیتنیزم یک دین محسوب می شود. چون اختلافات در متافیزیک با تعاریف کلاسیک از چیزی که به عنوان یک دین می شناسيم، زیاد است، بعضی سیتنیزم را  غیر مذهبی می دانند.

معرفی ابتدایی و بنیادی از Satanism مدرن LaVey:
(حالا این یارو
LaVey کیه؛ می گم)
اساس آن بر کتاب سیتنیزم توسط 
Anton LaVey است که به بوداییسم بسیار نزدیک تر است تا مسیحیت. هیچگونه خدا، بهشت، جهنم و کتاب مقدسی و حتی پری دندان (افسانه ای است که موجودی خیالی آخرین دندان شیری افتاده کودکان را از زیر بالشت برداشته و به جای آن سکه می گذارد.(یک فیلم به اصطلاح ترسناک هم در مورد همینگونه باور های مسیحیان ۲ ماه پیش دیدم و به جای ترسیدن پاش چرت زدم. )) را قبول ندارند.
بر خلاف باور خیلی ها، آنها کودکان را به قتل نمی رسانند. حیوانات را قربانی نمی کنند و کارهای اسرار آمیز و غیر دنیوی با پاکدامنان و عفیفان نمی کنند( همانند نفرین و این جور چیزها البته به سبک خودشون).
Satanist ها (افرادی که دارای اين مکتب هستند.) کلیسا ها را به آتش نمی کشانند. به عقیده خودشان، چرا می بایست جان خود را برای مکان های دست ساز مسیحیان به خطر بیاندازیم و اين عمل ارزش ندارد.

خب تا اینجا برای امشب کافیه. دیگه رمقی برام نمونده. ادامه بحث در آینده. البته اگر حالی بمونه!!!
در ضمن دوست خوبم satanizm قوانین کلی Satanist ها رو توی وبلاگش گذاشته (البته اين قوانين را بارها در وبلاگهای ديگر دوستان هم ديده ام) و من هم با اجازه ايشون، اينجا کپی می کنم:

1- تا زمانيكه از شما نخواسته اند، نظر يا عقيده ندهيد.

2- مشكلات خود را به ديگران نگوييد، مگرآنكه مطمئن شويد كه آنها مي خواهند بشنوند.

3- وقتي در استراحت گاه ديگران هستيد، به آنها احترام بگذاريد، يا به آنجا نرويد.

4- اگر شخصي در استراحت گاه شما، به شما آزار رساند، بي رحمانه (بدون ترحم) او را نابود كنيد.

5- تسريع جنسي انجام ندهيد، مگر اينكه در درون خود علائم جفت گيري را پيدا كرده باشيد.

6- چيزي كه به شما تعلق ندارد را تصاحب نكنيد.

7- نيروي جادو را تصديق بكنيد، اگر شما آنرا (نيروي جادو) با موفقيت بدست آورديد، بخاطر نفس وجودتان مي باشد. اما اگر شما پس از موفقيت، منكر اين نيرو شويد، همه چيزهايي كه بدست آورده ايد را از دست مي دهيد.

8- درباره چيزي كه به آن احتياج نداريد، شاكي نشويد.

9- به كودكان آزار نرسانيد.

10- حيوانات غير انساني را نكشيد، مگر اينكه به شما حمله كنند يا براي استفاده غذايي از آنها استفاده كنيد.

11- وقتي در محيط عمومي هستيد (محدوده باز)، هيچ كس را نرنجانيد، اگر كسي به شما آزار رساند،‌ از او بخواهيد دست بردارد، در غيراينصورت او را نابود سازيد.

اگر هم نظر خاصی دارید خوشحال می شم بشنوم (بخونم ).

بدرود.

 

مذهب در برابر علم (قسمت دوم)

سپتامبر 10, 2008

30 دی 82
درود بر همگی دوستان عزيزم:
خوشحاليم!!! . از اينکه امتحانات امروز به پايان رسيد. اما در درونم زياد خوشحال نيستم؛ چون فقط امتحانها را گذروندم اما گذراندنی حزن انگيز. به خير بگذره…بيخيال!
ممنون از همگی شما که نظراتتون را ميديد و گله مند از اونهائی که فقط می آن و بی نظر ميرن، هستم. بعضی ها به من گفتن که دست از اين فيلسوف بازيت بردار و بيشتر از اين مخ خودت رو درگير اين چيزها نکن، چون سرانجام سر از تيمارستان در می آری . خب من هم تصميم گرفتم که اين مطلب رو بنويسم و تا مدتی بيخيال دين و مذهب و … بشم تا مغزم کمی
refresh بشه و بيشتر به همون موسقی بچسبيم.
اول به ادامه سخنان
Timothy؛ يکی از پيشوايان Anti-Christinity می پردازم، البته خلاصه شده با کمی حذفيات:
در حاليکه علم تلاش می کند تا حدواسطی بين اين دو موضوع (دين و علم) پيدا کند، مسيحيت حتی احتمال اينکه خلقت و وجود ما چيزی جز معجزه باشد را نمی تواند بپذيرد!! مسيحيت برای درک علم تلاشی نمی کند در حاليکه علم تلاش می کند تا مسيحيت را درک کند و بپذيرد.
برای مثال علم کشف کرده است که بشر اين توانائی را دارد که سرنوشت، سلامتی و پيامدهای بحرانی خودش را با مديتيشن و خود هیپنوتيزمی کنترل کند. مسيحيت به اين تمرينات از ديد
Demonology (ديوشناسی) می نگرد، می گويد که مديتيشن ذهن را باز می کند و اجازه می دهد که پليدی (شيطان) وارد شود!! (شايد اسلام اينگونه با مديتيشن و اينگونه مسائل برخورد جدی نداشته که بخواهد نظر بدهد.) آنها می گويند که انسان می بايست از خدا طلب کمک کند، با هر وضعيت و مقعيتی که دارد، و اگر به تقاضاهای  عابد جواب داده نشد بدليل خواست خداوند است که عابد در همان مرحله بدبختی بماند!!!
مسيحيان متعصب و زاهد و پارسا امتناع می کنند از اينکه حتی اين واقعيات را امتحان کنند مانند بررسی کردن کتابهائی که در مورد مديتيشن نوشته شده اند و نتايج و مدارک حاصله از کلينيک های هیپنوتيزمی. به نظر می رسد که آنها می خواهند کسی يا چيزی ديگر به آنها کمک کند، به جای اينکه تلاشی برای کمک به خودشان داشته باشند.
جنبه ديگر جالب مسيحيت در مورد اختلاف در گفته ها و رفتار معتقدانش است. برای مثال کاتوليک ها بسيار با مشروبات الکلی و قماربازی مخالفند. آنها هر يکشنبه بسيار نجيب به کليسا می روند، نيایششان را برای حدود يک ساعت انجام می دهند و سپس آنجا را ترک می کنند و در مورد احساس روحانيشان که در هنگام نيايش داشتند، سخن می گويند. اما اين طلب مغفرت کردن هر يکشنبه شان به آنها اين اجازه را می دهد که باقی هفته را هر کاری که آنها را خوشنود ميسازد انجام دهند.
علم هميشه به واقعيات اشاره می کند. دانشمندان هيچ احتياجی برای گمراه کردن افراد، برای اينکه چيزی را {به اجبار} قبول کنند ندارند، چون واقعيات خودشان زبان خودشان هستند!
اکثر مردم تمايل دارند که واقعيت ها را بفهمند در حاليکه بعضی، از اين باور و اعتقاداتی که به آنها گفته شده است راضی هستند!! شايد اين وضعيت راحتی برای آنهاست. به نظر می رسد که اين زندگی آسانی است که وابسته به کسی يا چيزی ديگر باشند که کارها را برايشان انجام دهد به جای اينکه خودشان انجام دهند.
همانطور که
Minnesta Governor Jesse Ventura می گويد: دين، فقط چوبدستی برای تکيه افراد ضعيف العقل است.

خب اين هم يکی از دهها نظراتی بود که باعث شده مکتب ضد مسيحيت شکل بگيرد. در آينده شايد بيشتر به تبيين نظرات اين افراد بپردازم. اما الان به قول Philip Anselmo می خوام ذهنم را به سفری درمانی ببرم.
در آخر، شرمنده از اينکه اين مطلب خيلی کوتاه شد. با اين حال هنوز به نظر دادنتون اميدوار هستم.
بدرود.

مذهب در برابر علم (قسمت اول)

سپتامبر 10, 2008

26 دی 82

درود بر همگی دوستان:
در ادامه مطلب قبل می خواستم به يکی از نکاتی که
Anti-Christ ها به آن توجه دارند اشاره کنم. البته اين موضوع مختص به مسيحيت نيست بلکه می توان به بقيه اديان و همچنين اسلام نيز تعمیمش داد. در ابتدا متذکر بشم که هدف من از نوشتن اين چيزها فقط اين است که شماها را از تفکرات جهان امروز آگاه کنم و بفهميد که در دنيا چه می گذرد و با ديدگاه های مختلف آشنا شويد، تفکر کنيد و انتخاب کنيد.
در اين آپديت نظر يک ضد مسيحی را به اسم
Timothy می نويسم:
آيا جائی و زمانی در اين سياره و يا جای ديگری وجود داشته است که مذهب و علم در کنار هم آمده باشند؟ با اينکه خيلی از خردپردازان به اين موضوع توجه می کنند اما اين سئوالی بی جواب از آغاز بشريت بوده است. کارشناسان و اهل فن هر دو جبهه (دينی و علمی) فکر می کنند که جواب اين پرسش را دارند. اکثر دانشمندان (وابسته به علم) کاملا از دين پرهيز می کنند چون واقعيات استوار و محکمی برای اثبات موجود بودن واقعياتی که به عنوان دين تعريف شده نمی يابند. آنها راه های علمی برای توضيح وجود و بودن چيزها اتخاذ می کنند مثل جريان
Dead Sea Scrolls (طومارهای دريای مرده) و يا مدفون شدن شهر تورين در شمال ايتاليا. آنها بر بحث و گفتگو و نيز استدلال تکيه می کنند. و اما معتقدان ( مومنان) می گويند که به هيچ واقعيتی احتياج نيست چون اعتقاد به دين نياز به دليل و اثباتی ندارد. هر دو طرف خيلی خوب در هنگام بحث کردن نکات را در مورد خودشان بيان می کنند. اعتقاد اکثر ما بين اين دو موضوع است؛. اين خيلی ساده است که ببينيم چرا. چون هرگز اين دو موضوع با هم رابطه نزديک نداشته اند و با هم جمع نشده اند و با هم متفاوتند چرا که با هم مقايسه می شوند.
مردم علم را باور می کنند.{باور کردن با پذيرفتن متفاوت است. ممکن است شخصی دين را بپذيرد اما باور و درک آن…} دقيقا از اولين کلاسها در مدرسه که به ما اثبات های واقعيات ساده زندگی را نشان می دهند. به ما فيلم هائی در مورد فضا، زيست، شيمی، فيزيک و جنبه های ديگر علوم نشان داده شده است. ما دارای کتاب هائی هستيم که دارای عکس هائی واقعی هستند. ما تجربياتمان را اجرا کرده ايم. ما هر روز می بينيم که علم اتفاق می افتد ولی بی اهميت فرضش می کنيم. و آنقدر آن را بی اهميت فرضش می کنيم تا جائی که کشف های علمی حتی ما را به هيجان نمی آورد!! و به بخشی از زندگيمان تبديل شده اند. ما اثبات اين را هر روزه در تلويزيون و روزنامه می بينيم.
ولی ما اثباتی برای ادعاهای دينی نمی بينيم. به ما چيزهای زيادی در مورد مسيحيت گفته شده است و از ما اعتقاد به آن همه گفته ها را {گفته های بدون اثبات} را انتظار دارند. فقط پذيرفتنی محض را. چون از ما انتظار می رود که ايمان داشته باشيم. اما از ابتدا به ما گفته شده است که از دين انتظار نمی رود که درک شود.{ در مورد اثبات اين مطلب می توانيد وبلاگ استيکس و مطلب چرا حکومت خدا و مردم سالاری دينی، ناممکن و خطرناک و ضد بشری است؟ را بخوانيد.}
از طرفی گفته اند که خصلت {صفات} و روش خداوند با ما متفاوت است. اما از طرفی ديگر به ما گفته شده که او براساس شباهت وتشابه، ما را آفريده است .
معتقدان، به ما، در مورد وجودی به اسم عيسی مسيح می گويند اما هيچ دليلی برای اثبات آن به ما ارائه نداده اند. آنها توقع دارند که بر اساس ايمان آنها، ما نيز معتقد شويم. مسيحيانی که باب تيت، کاتوليک، متديست و پروتستان هستند در اين مورد می گويند که هيچ اثبات واقعی برای اين موضوع وجود ندارد. اين روش زندگی ای است بر پايه وعده و قول و مردم از اين قضيه کاملا آگاهند.
دانشمندان هميشه قادر بوده اند که اثباتهائی با ارزش برای ادعاهايشان بياورند در حاليکه مسيحيت {و بطور کلی تمامی اديان} قادر بوده که توضيح دهند و توجيه کند که چرا آنها نمی توانند!!!
عبادتگرها ادعا می کنند که با اختصاص دادن تمام انرژی شان برای آن وجود و هستی {خدا، عيسی مسيح و يا …} به آنها اين توانائی را می دهد که زندگی خوب و با ارزشی پس از مرگ داشته باشند؛ و همچنين اين اعتقاد را دارند که اين اختصاص باعث می شود که در روی همين زمين هم زندگی بهتری داشته باشند؛ هرچند که همانند بقيه انسانها مشاهده می شوند و به اندازه تمام انسانهای ديگر بدبختی دارند!!! و آنها قادرند توضيح دهند که چرا اين وجودها قابل ديدن نيستند. آنها می گويند فقط کسانی که شايستگی ديدن دارند می بينند!! آنها معتقدند که روش زندگيشان مناسب است و روش درست زندگی کردن، عدم داشتن توانائی برای اثبات واقعی بودن آن است!

بدليل زياد بودن مطلب، ادامه آن در آينده نوشته خواهد شد. از شما بزرگواران خواهشمندم که تا بدين جای مطلب، مرا از نظراتتون آگاه کنيد.
بدرود.

وجود و یا عدم وجود خدا (قسمت دوم)

سپتامبر 10, 2008

26 آذر 82
با سلام به همگی دوستانم:
می دونيد، خيلی ها به من گفتن که مطلب خدا را ادامه بده، چه با
email ، چه در کامنت، و حتی در هنگام chat کردن. بعضی غير مستقيم و بعضی مستقيم.
خب در اون مطلب‌ به اينجا رسيديم که ما اين خدا را برای رفع نيازهايمان از هيچ آفريديم؛ پس می توان به سادگی به اين سوال پاسخ داد که ما به خدا چه احتياجی داريم.
اين قسمت فقط يک سری مثال برای روشن شدن بحث می زنم:
من فردی هستم که بسيار تنبلم و دنبال کار کردن نمی رم، يا اينکه استعداد و توانائی کار کردن را ندارم ويا اصلا بلد نيستم؛ پس می گم خدا رزاق است؛ خودش می رسونه، روزی رسونه و …… .
يکی می گه خدا خواست که فلانی فوت کنه و وقتش رسيده بود، مرگ انسان دست اوست و….. . خير؛ اينگونه نيست، بلکه من مرگ را در ۲ دسته جای می دهم. اول آنکه جوان از دنيا رود؛ بدليل آن است که فرد يا از نظر روحی به خود فشار آورده و يا براثر مرضی جان داده (در توجيه سرطان می گن از عوامل مهمش تفکرات غلط و بيمارگونه فرد است به طوريکه بر اثر خود خوری و… باعث خلل در اعصاب و روان می شوند و اين عمل اختلال در تقسيمات سلولی را باعث می شود) و يا در اثر مرگهای ناگهانی (تصادف، مصرف مواد مخدر والکل به ميزان زياد و…..) که در اين حالات به خود فرد و سهل انگاری وی برميگردد. دوم آنانکه در پيری می ميرند. هر چيزی بعد از مدت زمان زيادی از استفاده دچار فرسودگی می شود و از آن جمله اند اجزای بدن انسان!!! مرگ اينگونه افراد بر اثر از کار افتادن اعضا و يا اختلال در کار کردن درست به دليل گذر ايام است.(چيزی که علم زيست شناسی قبول دارد.) در گذشته مرگ را بگونه امری در دست خداوند می ديدند(شايد اکنون هم همينطور باشد و مرگ در دست خدا باشد) اما اکنون با پيشرفت علوم مختلف (مخصوصا زيست شناسی) می دانيم که مرگ در دست خود فرد است!!! و اين مطلب می رساند که خدا در اين امر دخالتی ندارد.
گروهی تمام زندگی خود را به خدا واگذار کرده اند و می گويند هر آنچه که خداوند صلاح بداند. خب اين در کشور ما برمی گرده به تفکر مسلمانان و مخصوصا شيعيان(در بعد کلی به تفکرات حاصل از دين برمی گرده)؛ بدين گونه که همه افراد جامعه تفکری عرفانی از زندگی دارند. مثل عرفا هر بلائی که سرشان می آيد را قضا و قدر می دونن. چرا همه ما در خانه هايمان ديوان حافظ شيرازی (سنبل تفکر عرفانی) را داريم اما در مورد مولانا (از مظاهر تفکرات عقلی) اينطور نيست و بهمون حال نمی ده؟
در طول حکومت دول های اسلامی در ايران، پادشاهان و خلفا از اين مسئله (قضا و قدر و همه چيز در دست خدا بودن) به نفع خواسته های خودشان استفاده می کردند و اين تفکر را پرورش می دادند. مردم نيز با اين تفکر که آنها خليفه و پادشاهند، می پذيرفتند و هيچ تفکری نمی کردند.
استادی در جائی می خواست وجود فطرت الهی را به اثباب برسونه و برای همين بهترين مثال را زد که از آن طريق مطلب را بيان کند. اينگونه گفت: فرض کنيم که ما تنها در يک کشتی، در وسط يک اقيانوس قرار گرفته ايم و کشتی هم در حال سوراخ شدن است. در اين حالت به چه چيزی پناه می بريد؟ آيا در درونتان از وجودی ياری نمی طلبيد؟ اين وجود همان خداست!
خب اولا اينکه انسان خداست و برای جلوگيری از بوجود آمدن آن شرايط خيلی کارها می تواند انجام دهد. در ضمن ساده ترين کار: او می تواند شانس خود را با شنا کردن امتحان کند و يا اينکه از غرق شدن کشتی جلوگيری کند و هزاران راه ديگر که می تواند بر خودش تکيه کند. در صورت ايجاد نشدن هيچيک، می توان گفت که مقصر خود اوست که در اين شرايط قرار گرفته و احتياط لازم را رعايت نکرده و اينجا وجودی به اسم خدا نمی تواند هيچگونه کمکی به او کند.
هنگام سفر با اتوبوس دعای سفر می خوانيم تا همه چيز حل بشه. خب آدم عاقل بررسی می کنه که کدام اتوبوس راننده بهتری داره و کدام اشکال فنی نداره؛ اما اگر همين را به آن فرد بگی، می گه دعا بهتره و بيشتر بهش اعتقاد دارم!!!
بعضی ها مغزشون بسته است و اصلا نمی خوان در اين موارد فکر کنن و تا از اين حرفها می زنی، می گن در کار خدا دخالت نکن! و همه چيز را بر اساس حکمت خداوندی توجيه می کنن و ديگه در موردش حرف نمی زنن و حتی فکر نمی کنن(امثال اينها خيلی در جامعه پيدا می شه؛ در جامعه ای بر پايه جبريات!). اينگونه افراد هرگز و هرگز رشد نخواهند کرد، هميشه در همان سطحی که آفريده شدند باقی خواهند ماند. آيا بين آنها و فرشته ای که از مرحله خلقتش جابجا نخواهد شد، تفاوتی وجود دارد؟ اگر وجود ندارد؛ پس بدان که خدا حماقت کرد و موجودی تکراری آفريد!!!

خب بعضی می گويند که آن دسته از افراد که اينگونه به خدا می انديشند و از او تقاضا می کنند تا راه گشايشان باشد، به نتيجه می رسند و خواسته هايشان به ثمر می رسه. آنها نذر می کنند، دعا می کنند و…. و خداست که به آنها کمک می کند.
در خصوص اينگونه از افراد می گويم که آنها به گونه ای تمامی حرف های من را از اول تا بدين جا، به زيبائی اثبات می کنند: اين که آنها همه چيز را به خدا می سپارند اينگونه است که به خودشان تلقين می کنند. به خودشان تلقين می کنند که وجودی ماورائی پشتيبان آنهاست و به آن وجود آنقدر قدرت می دهند و برايش توانائی قائل می شوند که هر نا ممکنی را ممکن می سازد. خب با اين پشتوانه به دهن شير می رن و همه کار می کنند و موفق هم هستند. چون از چيزی واهمه ندارند و می دانند که او ازشان دفاع می کند و اعتماد به نفسشان بالا می رود. اما نمی دانند که آن وجود خودشان هستند و چون آنقدر از توانائی خودشان با خبر نيستند، آنرا به ديگری می سپارند. جای تعجب اينجاست که همه ی کار را خودشان انجام می دهند و از او تشکر می کنند!!! يعنی خود را ناتوان می دانند(توانائی انسان را باور ندارند) و همه چيز را از او می طلبند. اما شگفتا که نمی داند آن وجود خودش است و آن دليلی برای نترسيدن و اعتماد به نفسش است.
اينهمه آفريد و پيشرفت کرد، اما باز به ديگری نسبتش داد!!! چقدر بايد ناشکر از استعدادهای خود بود.
خدا چيزی است که ما ناتوانائی ها، دردها، بدبختی ها و…. را به او نسبت می دهيم. چقدر يک موجود بايد بدبخت و ذليل باشد. چرا پيروزی ها و توانائی ها را از آن خدا ندانستند؟
من فکر می کنم که ديگه به مسخرگی تفکرات اين قشر از افراد پی برده باشيد.
به خودتان متکی باشيد چون بنيادی مقدس تر از ذات انسان وجود ندارد و نخواهد داشت. به وجود آفريدگار معتقد باشيد چون وجودش قابل نقض نيست؛ اما نه آنچه که اين مردم می پرستند!!!
باز از تندگوئی ام عذر می خواهم. نتيجه از بحث بر عهده خودتان است و بار هم منتظر نظراتتان هستم. نظرات شما مايه دلگرمی برای نوشتن من است.
بدرود.

 

وجود و یا عدم وجود خدا

سپتامبر 10, 2008

19 آذر 82

سلام:
مدتی است که فکری ذهنم را مشغول کرده و آن وجود يا عدم وجود خداست به گونه ای که ذکر خواهم کرد.
البته در همين ابتدا متذکر شوم که من به وجود خالقی برای اين هستی معتقدم.
خب از اينجا شروع می کنم که اين جهان دارای موجودات و پديده های مختلفی است که از جمله آنها می شه انسان را نام برد. در بين اين پديده ها فقط انسان است که قوه عقل و شعور داره ولا غير. اينکه می گن تمام حيات، از گياهان و جانوران گرفته تا قطرات آب، همه خداوند را تسبيح می گويند را نيز در ادامه نقض می کنم.
حالا ما بيايم و انسان را از اين خلقت و کره خاکی برداريم و حذفش کنيم. با فرض اينکه در تمام اين هستی فقط انسان خاکی عقل دارد و اين احتمال را که ممکن است در سيارات ديگر موجودی دارای عقل باشد را در نظر نمی گيريم چون فقط اين يک احتمال است و از روی احتمال نمی شه حرف زد.
 در اين صورت يک مشت حيوانات جور واجور بدون تعقل و شعور باقی می مانند. در چنين حالتی ديگر خدائی برای ذکر شدن وجود ندارد. يعنی کسی ديگه نيست که به خدا فکر کند چه برسد به اينکه بپرستدش. ديگه خدا بيان نميشه.
تا اينجا از اين مطلب اين نتيجه را می گيريم که وجود داشتن خداوند وابسته به وجود انسانی فکور است. پس خدا در اذهان بشر است و خارج از آن شايد ماهيتی نداشته باشد. پس ما هستيم که با تفکراتمان خدا را به وجود می آوريم و او را از بين می بريم!!! اين ما هستيم که برای خدا وجودی را قائل می شويم و اين ما هستيم که خود را نيازمند به وجودی ساخته ذهن خودمون می دانيم. می توان گفت خودمون را بی هيچ دليلی، به هيچ چيزی وابسته و اسير کرده ايم.
نتيجه ديگری که از اين قسمت می توان گرفت اين است که ما خالق خدا هستيم، نه خدا خالق ما !!! (بوسيله ذهنمون: ما با ذهنمون به وجودش آورديم و همين ذهن ماست که می تواند از بينش ببرد.)
خب يک سری بر اين نظر خرده می گيرند و ممکن است که بگويند که اينها همه حرف است و انسان در درونش دارای فطرتی خداجويانه است، فطرتی که با او زاده می شود و هميشه در وجودش است و ميل به سوی خدا دارد و خود انسان در درونش می تواند به اين مهم پی ببرد.
خب ببينيد از نظر من هيچگونه فطرتی خداجويانه در انسان وجود ندارد. چون تا خدا برای ما تعريف نشده باشه ما نمی تونيم در درون خودمون به دنبال چيزی به اسم خدا بگرديم. برای فهم اين مطلب مثال می زنم، مثلا موسقی خوبه و باعث ايجاد نشاط و شادمانی روح شنونده می شه. اگر من تا صبح از خوبی و فرح بخشی موسقی حرف بزنم ولی طرف مقابلم تا وقتی که موسقی را نشنود، احساس شادمانی حاصل از موسقی را نمی تواند درک کند.
همينطور نيز اگر ما از وجود خدا آگاهی نداشته باشيم و کسی در موردش با ما حرفی نزنه، ما هرگز نمی تونيم ميل و کششی را به سويش در وجودمون احساس کنيم. وقتی به ماهيت (وجود) خدا پی بردم، می توانم از علاقه درونی به او دم بزنم.
پس لازمه قبول داشتن فطرت خداجويانه، اعتقاد به وجود خداست. بنابراين نمی توان بر اساس فطرت، خدا را اثبات کرد.
واين مطلب را که در اول اين مطلب گفتم به سادگی نقض می شه که هيچ موجودی به تسبيح خدا نمی پردازه و لازمه داشتن اين اعتقاد، بر می گردد به تفکرات ساختگی انسان از خدا از نوع عرفانيش.

خيلی خوشحال می شم که نظراتتون رو بدوم و منتظرم که برداشت ها تون رو ببينم و در ضمن برای اين سئوالم پاسخی پيدا کنم.
بدرود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام دوباره: در ادامه اين مطلب می خوام به ديدگاه و نقطه نظر دوست خوبم وحيد بپردازم. ديدم حيفه حرفهای قشنگشو نخونيد. به همين دليل از زبان خودش نقل می کنم:
مردم اولیه هیچ تصوری نسبت به خدا نداشتن، ما اینجا نمی گیم خدایی نبود، حتما یه خدای صانع وجود داشته ولی چون هیچکس از وجودش مطلع نبوده پس انگار اصلا خدایی وجود نداشته. پس خدا برای بشر وجود نداشت. کم کم بشر نیازمند شروع به بر طرف کردن نیاز هاش کرد. ولی دید بعضی نیازهاش رو نمی تونه برآورده کنه پس شروع کرد دنبال یه چیزی گشتن که نیازش رو برطرف کنه و خدا رو برای خودش آفرید. پس حقیقت مطلق خدا دست نخورده بود ولی خدای واقعی با اون خدای حقیقی فرق داشت، خدای واقعی، واقعیتی بود که مردم از خدا درک می کردن و این واقعیت مولود نیاز مردم بود و چون نیازهای مردم با هم فرق داشت خدا هاشون هم با هم فرق داشت و به تعداد آدمای روی زمین ما خدا داریم. حالا یه سری از نیاز ها مشترک بود پس واسه اونا خدای مشترک درست شد مث خدای جنگ یا دانش یا عشق یا هر چیز دیگه. کم کم مردم توانا تر شدن پس از تعداد خداهاشون کم شد همه ی خدایان رو به دو گروه خوب و بد تقسیم کردن یعنی دو تا خدا. در زمان حال که بشر کلی پیشرفت کرده یه خدا داره و وقتی که بی نیاز بشه هیچ خدایی نخواهد داشت و میشه ابرمرد. ولی بازم تاکید می کنم خدای یکتای قادر و عالم و … حقیقی هست ولی چون ما روی اون شناختی نداریم و جودش مهم نیست، مهم تصور ماست از خدا. 

همين مقصود من رو از ديدگاه ديگری ديديت. خب من به شما يک ديدگاه ديگر را ارائه می دهم، که هيچ خدا پرست و مخصوصا مسلمانی نمی تونه ردش کنه که اون ذات دست نخورده ای به اسم خدا (که وحيد بهش اشاره کرد ) خودش (در صورت وجود) به طور غير مستقيم گفته که ماهيتی به اسم خدا  در آينده از ميان خواهد رفت و اوست (انسان) که بر تمام خلقت حکمرانی (و ابرمرد) خواهد کرد. پس خدا راهی را برای بشر قرار داده تا به جائی رسد که اين ساخته ذهن را از بين ببرد. شايد بگوييد که من ياوه می گويم که خدا، می گويد خودش را بوسيله بشر از بين می برد، اما منظور از خدای اولی همان حقيقت دست نخورده است که بر پيامبر وحی می کرد و خدای دوم آن است که در اذهان بشر به عنوان نيروئی مافوق و برتر وجود داره(همان که بايد نقض بشه).
خب اين چيزی که می خوام الان بنويسم دليلی و سند بسيار محکمی به اسم قرآن داره.
اين است نص صريح قرآن - سوره بقره آيه ۳۰:
٬و اذ قال ربک للملائکه انی جاعل فی الارض خليفه، قالو اتجعل فيها ….٬
٬بياد آر آنگاه که پروردگار تو فرشتگان را فرمود: خواهم گماشت در روی زمين خليفه ای؛ فرشتگان گفتند آيا کسانی خواهی گماشت که در زمين فساد کنند……٬
خب در اينجا به معنی کلمه خليفه می پردازيم. خليفه در لغت به معنی جانشين، قائم مقام، کسی که جانشين کسی ديگر شود با حفظ صفات و قدرت.
با توجه به خود آيه و تفسير آن، خليفه خدا آدم است. چون اين مطلب در ابتدای داستان آفرينش و آن مقصود هم جنبه کلی داشته به راحتی بر می آيد که منظور نوع بشر است. (٬ فرشتگان گفتند آيا کسانی خواهی گماشت که در زمين فساد کنند……٬). جمع بودن مخاطب خدا و فرشتگان در اين بحث.
تا اينجا بشر خليفه الله شد. پس همانطور که از مقام خليفه بودن اطلاع داريم، انسان تمام صفات و توانائی خداوند را بايد داشته باشه. و همينطور است. انسان در مسير رشد و تعالی در علوم مختلف انقدر پيش خواهد رفت که توانائی فرمانروائی و دخل و تصرف در اين عالم را پيدا خواهد کرد و همينگونه که زمين را در دست گرفته، روزی کل کائنات را در دست می گيرد. و انسان خالق است، همانگونه که اين همه تصنعات را تا به امروز ايجاد کرده است. نمی خوام اين بحث رو زياد پيچيده اش کنم اما بدانيد که انسان به تمامی علوم دست خواهد يافت و به درجه و جايگاه خلافتی که خداوند از آن سخن گفته خواهد رسيد.
معنی خلافت جز اين نيست و کلام خداوند عبث نيست. در اين حال انسان است که خداست، يعنی همون بحث ابتدا که ما خالق اين خدا(خدای تفکر و ذهن) هستيم و ما توانائيم و اينکه ما روزی يک ابرمرد می شويم و ديگر به هيچ گونه خدائی نياز نداريم و همون چيزهائی که وحيد گفت.
دوست دارم نظراتتون رو در اين باره نيز بدانم و از اينکه کامنت می ذاريد بی نهايت ممنونم.
تا بعد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

درود: انسان تا زمان خاصی به اديان احتياج دارد، يعنی اينکه اديان تاريخ مصرف دارند. دين های الهی که از طرف آن ذات مقدس برای انسان آمده (نه آنچيزی که به عنوان خدا در ذهن ماست) برای آن بود که بشر را به خوبی، اخلاق پسنديده، پزهيز از بدی و …. و به طور کلی انسانيت رهنما باشد. و آن ذات محمد را خاتم اين راهنما کنندگان برگزيد؛ يعنی خاتم کسانی که در طول تاريخ بشر آمدند و سعی کردند اين تفکرات ذهن بشر را از خدا (که در مرحله ای بت ها، الهه ها و اين خدائی که می شناسيم بودند) به سوی همان ذات متمايل کنند.
خب هر کدام آمدند و اين مهم را به گونه ای وابسته به شرايط زمان خودشان انجام دادند. و هرگاه که تاريخ مصرف يک مکتب (دين) تمام می شد و بشر به اون درجه از شعور، رشد و تفکر می رسيد مجبور بود که دين را براش آپديت (تمديد) کند. چون ديگر آن دين قديمی در راه و مسير زشد و تکاملش نبود و نمی گذاشت که جلوتر رود. ( اين فلسفه تجديد نبوت است(از ديدگاه من))
آنقدر اين عمل انجام شد تا بشر به جائی رسيد که خدا ديد که تمديد کردن اديان برای او کافيست و ديگر خودش راه سر منزل مقصود را پيدا خواهد کرد. (فلسفه ختم تجديد مکتب(باز هم از ديدگاه من))
اسلام به عنوان آخرين مکتب آسمانی و محمد آخرين پيامبر آسمانی آمد و آخرين دستورات خدا برای انسانيت بر بشر نازل گشت. می گويند اين دستورات (قرآن) بسيار قوی تر از مکاتب قبلی است و همينطور است. چون بشر تکامل يافته تر، به دستورات محکم تر و بهتری نياز دارد.
اما بدانيد که هدف از اين همه مکاتب الهی، رسيدن به انسانيت و راه درست را پيدا کردن تا رسيدن به آن خليفگی است. يعنی به شايستگی آن خليفه بودن رسيدن.
اسلام هم آمد، اما کم کم بعد از گذشت سالها، بشر راه خودش را پيدا کرده (نه کاملا) و می تواند به تنهائی بر روی پای خود بايستد. همانند کودک که احساس می کند که پدر و مادر تنها پشتيبانش هستند و بدون آنها نخواهد پاييد. اما همين کودک که بزرگ می شود زمانی می رسد که ديگه هيچگونه احتياجی به والدينش ندارد و آنقدر عقلش می رسد که به تنهائی راه خود را ادامه دهد.
و کم کم ما به آنجائی می رسيم که ديگر برای رفع نيازهايمان(به طور کلی) احتياجی به خدا نخواهيم داشت و به تنهائی با تکيه بر عقل خود پيش خواهيم رفت. چون به يک بلوغ فکری رسيده ايم.
دين هميشه برای ما بوده که به بيراهه نرويم و حالا که در مسير افتاده ايم ديگر احتياجی به آن نيست.(من نمی گم که الان کاملا رسيده ايم، می گم که اين آخر کاره و در آينده ای نه چندان دور برای کل بشر به وقوع می پيوندد)
دين در خدمت ما بوده، نه ما در خدمت دين.
ديديم که اين دستورات برای هدايت به راه راست بشر بوده. وقتی که هدايت شد ديگر احتياجی به آن ندارد(منظورم کل بشر است، نه شخص من و تو)
مثال: در اروپای امروزی مشاهده می شود که با قضيه دين کنار آمده اند و کم کم دين مسيحيت داره برچيده می شود!!! آنگونه که کليسا ها جنبه تجملاتی به خود گرفته اند. در همين اروپا مشاهده می شود که مرزها را از بين می برند و به يک اروپای واحد تبديل می شوند و از اولين اقداماتشان برای وحدت، ايجاد واحد پول يکسان بوده است(برابری و برادری). (البته بگذريم که بريتانيا در اين مقوله استثناست.) و می بينيم که اگر کسی در خيابان آب دهانش را بياندازد، جريمه می شود(انسانيت). پس اين اروپا بايد به يکسری ديدگاه ها کلی رسيده باشد که برای مسائل جزئی تر اقدام کند و برای خنده من و تو اين قوانين را وضع نکرده.
اکنون نيز وقت آن رسيده که ما (بشر) با پيشرفت، احتياج خود را از دين و خدا قطع کنيم؛ و نظر خداوند نيز همين است. او ما را خليفه و جانشين خود در زمين ساخت. يعنی او خود را می خواست در زمين قرار دهد. اما او که ذات مطلق بود؛ پس چگونه می توانست در عالم امکان وارد شود؟ پس بر آن شد تا خودش را به شکل انسان در اين عالم به ظهور برساند. پس انسان را خليفه و همه کاره خود کرد.

احساس می کنم که تا اينجا بحث را به جای قابل قبولی رسانده ام(حداقل برای خودم) پس نتايج کلی بحث تا اينجا:
۱) خدا ساخته ذهن بشر است. يعنی اگر بشر برای خودش خدا را از روز اول بوجود نمی آورد برای رهائی از خيلی از مشکلاتش، هرگز ذات خدا در جهت اصلاح تفکر اشتباهش در مورد خدا، اديان مختلف را نمی آورد. چون بشر اين بحث را آغاز کرد، خدا به اجبار اين مسائل را برايش توضيح داد.
۲) حالا که بشر در اين مسير قرار گرفت، می بايست تا پايان راه برود و به جائی برسد که دست از اين تفکرش بردارد و خودش را باور کند. خداوند او را در اين مسير هدايت کرد و تفکر بشر رانسبت به اين مسئله قوی ساخت و به او اثبات کرد که به من (ذات خدا) احتياجی ندارد و بايد بر روی پای خود باستد. يعنی به مرحله ای از درک رساندش که بفهمد خودش خداست.(ابرمرد)
              ای قوم به حج رفته کجاييد، کجاييد؟            معشوق همين جاست، بياييد، بياييد
          گر صورت بی صورت معشوق ببينيد                هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شماييد
              ده بار از  آن  راه  بدان  خانه  برفتيد             يک بار از اين  خانه  بر  اين  بام  بياييد
            با اين همه آن رنج شما گنج شما باد           افسوس که بر گنج شما پرده شماييد
                                                                                                      ٬حضرت مولوی٬

۳) پس ذاتی به اسم خدا وجود دارد اما نه آنچه که ما به عنوان خدا می شناسيم.
۴) وقت آن رسيده که دين و خدا را کنار بگذاريم و خود را باور کنيم. به توانايی ها و استعداد های خود (بشر) معتقد شويم و در راه رسيدن به کمال حرکت کنيم. چون اکنون اين مقولات مانعی در اين راهند و دست و پا گيرند. به اينکه ما خدائيم و خالقيم معتقد شويم.

مرا از چند جهت ببخشيد. يکی اينکه پر حرفی کردم، با اينکه بحث هنوز به طور کلی باز نشد و شايد منظور من را درست درک نکرده باشيد. می دونم، خيلی خشک بود. و از آن دسته از کسانی که احساس می کنند من حرف بيهوده و کفرآميزی زدم پوزش می خواهم. با اين حال منتظر نظراتتون هستم.
اميدوارم که منظورم را گرفته باشيد. به خدا می سپارمتون. بدرود.