10 فروردین 83
با سلام خدمت تمامی دوستان:
در ادامه دو مطلب قبلی:
شیطان یک موجود زنده، هوشیار و یک چیز دارای جرم که واقعی باشد که بتوان با آن ارتباط متقابلانه برقرار کرد نیست. بلکه یک سمبل و یک موجودی اثیری است. شیطان اساسا وجود ندارد اما به عنوان یک وابستگی احساسی و رویای شخصی در زندگی مردم وجود دارد. همانند بودایی ها که بودا را نمی پرستند، سیتنیست ها (افرادی معتقد به سیتنیزم) شیطان را به عنوان یک اصل اساسی می پذیرند تا هدفی برای پرستش خشک و بی روح.
خداباوران دیدی متفاوت به چیستی شیطان دارند. اما دید آنها به خاطر باورهای مذهبی آنهاست. شیطان در سیتنیزم دستچین شده تر و کامل تر از اون چیزی است که برای مسیحیت و اسلام تعریف شده. تمام مذاهب مکتب سیتنیزم را تاریک و یا پلید می دانند به دلیل آنکه سیتنیزم خوب و بد را از هم مجرا نمی داند و همه پدیده ها را خاکستری و حد میانه می بیند. یعنی خوبی و بدی را نسبی می داند. مثل همان چیزی که عرفای شرق سعی در رسیدن به چنین دیدی از جهان دارند. خوب و بد از هم جدا نیستند.
مردم خدا را در ذهن خوشون با توجه به اون چیزی که برایشان توضیح داده اند تصور می کنند. خدا مخلوق (ذهن) ماست. همون حرفی هم که من قبلا در مطلب وجود و یا عدم وجود خدا زدم. دقیقا سیتنیزم هم همین رو می گه. در ادیان سازمان یافته تصور مردم نسبت به خدا همیشه فردی و شخصی است اما همیشه از یک گونه اصطلاحات برای توصیف خدا استفاده می کنند.
و همچنین سیتنیزم همون باور را در مورد پاگانیسم داره که در مطلب وجود و یا عدم وجود خدا گفتم: خدایان براساس احتیاجات بشر به وجود آمدند.
اگر خدایی وجود داشته باشد پس در این صورت ما نمی توانیم درکش کنیم.(یعنی ما نقص داریم و به طور کلی بشریت نقص دارد). ما تنها می توانیم خودمان را درک کنیم و چشم های امیدمان را به بهشت معطوف کنیم. این احساس عزت نفس خود ما از خداست. این غرورماست که باعث می شود فکر کنیم که حقیقت را می دانیم.خب دیگه تا همین جا کافیه. چون خودم رو ضایع کردم. خیلی کمتر از اون چیزی که انتظار می رفت موضوع سیتنیزم مورد توجه قرار گرفت. حالا علتش نفهمیدن مطلب بود یا جالب نودن مطلب، نمی دونم. کمترین نظرها رو توی این مدت داشتم. هر کس هم اومده بود 2 تا فحش می داد یا می گفت جالبه ادامه بده. منم خودمو بیش از این ضایع نمی کنم. برای دل خودم که اینجا نمی نویسم. می نویسم که چهار نفر آدم بیان بخونن.
مطلب سیتنیزم رو با این جمله گهربار نیچه به پایان می برم. بشینید حداقل روی این فکر کنید. شاید متحول شدید و به خدا بودن نیچه پی ببرید:
روزگاری روان به خواری در تن می نگریست و در آن روزگار این خوارداشتن والاترین کارها بود. روان تن را رنجور و تکیده و گرسنگی کشیده می خواست و ایشان در اندیشه گریز از تن و زمین بود.
به خدا وقتی من این جمله رو خوندم خواستم گریه کنم. که چه بزرگ مردی است نیچه.
بدرود.