12 فروردین 83
سلام:
چند روز پیش سخنی از نیچه فقید و بزرگوار نوشتم. یکی از دوستان به من گفت که درست منظور سخنان این بزرگوار رو نفهمیده و اگر می شه براش توضیحی مختصر بدم. من هم با عرض پوزش از محضر شما بزرگواران گذری زدم مثل همیشه گوتاه بر تفکرات بلند این علیم. این مطالب با بحث های فلسفی – مذهبی این وبلاگ سازگاری داشته و می توان در این قسمت طبقه بندی کنیم.
خب با توجه به دریافت های خودم از این سخنان می نویسم و اگر باز هم نقصی دارم شما بزرگواران ببخشایید.
و چنین فرمود نیچه:
روزگاری روان به خواری در تن می نگریست و در آن روزگار این خوارداشتن والاترین کارها بود. روان تن را رنجور و تکیده و گرسنگی کشیده می خواست و ایشان در اندیشه گریز از تن و زمین بود.
به نظر من نیچه در این جمله عرفان شرق را زیر سئوال برده.
خب همونطور که می دونیم درشرق این کره خاکی به دلایلی مثل همون بوجود آمدن فرهنگها و تمدن ها، پیامبرانی برای بشر ظهور پیدا کردند. که البته به نظر شخص بنده همگی یک مصلح اجتماعی بودند تا یک پیامبر و بعدها لقب پیامبر به خود گرفتند. همانطور که این مسئله برای مسیح نصرانی مصداق دارد.
با ظهور یک چنین افرادی یک سری دستورات و آداب و رسوم جدید بر مردم آن خطه حکمفرما شد. آنان سعی کردند که به معبود خویش نزدیک تر شوند. (نزدیک شدن به معبود هنوز برای من ناملموس است و نمی توانم با منطق خویش مطابقت دهم.) برای اینکه به معبود خویش نزدیک تر شوند دست به کارهای محیرالعقولی زدند. مثلا اینکه روزها بی غذایی کشیدند. روزها بی آبی کشیدند. روزها به یک نقطه خیره شدند. ماه ها در غارهای ظلمانی خود را محبوس کردند. سالها و سالها بر خود سختی دادند تا شاید بتوانند به معبود خویش نزدیک تر شوند!!!.
و این اعمال به گفته نیچه در آن زمانها والاترین کارها بوده است. که همینطور بوده است. آنها خود را تزکیه نفس می دادند.!! و اکنون نیز ما می توانیم بقایای این اعمال را در کشور هایی مثل هند و حتی همین ایران خود ببینیم.
و نیچه در ادامه می گوید که روح اینگونه جسمش را دوست می داشت که باشد. چون این عمل ارزش بود.
خب اگر فردی روزگار خویش را با چنین تفکری سپری کند چه می شود؟ باعث می شود که پس از چندی احساس کند که باید هر چه زودتر به ملاقات معبود خویش نایل شود. پس از این زندگی زمینی خسته می شود و می خواهد که از این جسم رها شود. و اینگونه زندگی با ارزش خود را پوچ می بیند و دیگر لحظه ای نخواهد به این زندگی ادامه داد.
و اینگونه بشر مدتها در اشتباه افتاد و تمام زیبایی های این زندگی را در راه وصال به معبودی نامعلوم تباه ساخت.
اینگونه بود که زهد و پارسایی شرق و یا بهتره که بگم عرفان شرق با همه بند و بساطش باعث زشت جلوه دادن ارزشهای مادی شد.
و این عالم در خاتمه می فرمایند: و ایشان در اندیشه گریز از تن و زمین بود.
خب شاید برای شما سئوالی پیش آید و سخن نیچه را سبک تلقی کنی و بگویی که: پس چطور است که لذت حاصل از سختی و رنج دادن تن به وجود می آید؟ مگر نه آن است که اینگونه به اصطلاح عرفا با اینگونه اعمال به حالات و احساسات خاصی می رسند که بسیار مطلوب و شعفناک است؟ پس چطور آنها به دلیل همین اعمال به حالت خلصه دچار می شوند و بسیار لذت می برند؟ مگر نه آن است که به معبود خود نزدیکتر شده اند؟
و چنین فرمود نیچه:
این ناسپاسان گمان کردند که با این کار از تن خود و از این زمین جدا شده اند. با اینهمه به چه وامدارند رعشه و لذت جدا شدن خویش را؟ به تنهای خود و به این زمین.
این فقید اینگونه پاسخ می دهد و چه ظریف پاسخ می دهد.
می فرماید این لذتی را که از راه مراقبه کردن به دست آورده اند چطور به دست آورده اند؟ مگر این طور نبوده است که به همین جسم خود فشار آورده اند که به چنین حالات خوشی دچار شده اند؟ مگر اینطور نبوده است که این سرخوشی را از دریچه جسم خود دارند؟ پس این ناسپاسان چه ابلهند.
برای امشب دیگه کافیه. واقعا آدم دیوونه می شه از حرفهای این بزرگوار. باشد ایمان بیاورید.
بدرود.