Archive for سپتامبر, 2008

Ozzy Osbourne

سپتامبر 10, 2008

25 فروردین 83

با سلام خدمت همگی دوستان:

یک شعر از یکی از بزرگان سبک هوی متال

این ترجمه را به تمامی علاقه مندان به اوزی اوزبورن و مخصوصا بابک و فاروق می کنم. امیدوارم من را به خاطر این ترجمه بد ببخشید اما برای بهتر معنی دادن جملات. مجبور به مفرد نوشتن آنها شدم.

امیدوارم که این شعر بوسیله سایت شیرازمتال دزدیده نشه!!!

Album: Ozzmosis
Year: 1995
Band: Ozzy Osbourne

Lyric: Osbourne, Vallance

 

I Just Want You

من تنها تو را می خواهم


There Are No Unlockable Doors
There Are No Unwinnable Wars
There Are No Unrightable Wrongs
Or Unsingable Songs

 

هیچ در غیر قابل گشایشی وجود ندارد
هیچ جنگ غیر قابل فتحی وجود ندارد
هیچ خطای قابل اصلاح نشدنی وجود ندارد
یا (هیچ) آهنگ غیرقابل خواندنی (وجود ندارد)


There Are No Unbeatable Odds
There Are No Believable Gods
There Are No Unnameable Names,
Shall I Say It Again, Yeah

هیچ سختی شکست ناپذیری وجود ندارد
هیچ خدای قابل باوری وجود ندارد
هیچ اسم غیر قابل نام بردنی وجود ندارد
آیا این را دوباره خواهم گفت. بله

 

There Are No Impossible Dreams
There Are No Invisible Seams
Each Night When Day Is Through
I Don’t Ask Much


هیچ رویای غیر ممکنی وجود ندارد
هیچ نمود غیرقابل مشاهده ای وجود ندارد
هر شب وقتی روز به پایان می رسد
من زیاد نمی پرسم

 

I Just Want You
I Just Want You

من فقط تو را می خواهم

من فقط تو را می خواهم

 

There Are No Uncriminal Crimes
There Are No Unrhymable Rhymes
There Are No Identical Twins
Or Forgivable Sins

 

هیچ جنایت غیرجنایی وجود ندارد
هیچ شعر غیر قابل قافیه ای وجود ندارد
هیچ دوقلوی یکسانی وجود ندارد
ویا (هیچ) گناه بخشودنی (وجود ندارد)

 

There Are No Incurable Ills
There Are No Unkillable Thrills
One Thing And You Know It’s True
I Don’t Ask Much


هیچ بیماری درمان ناپذیری وجود ندارد
هیچ هیجان کشنده ای وجود ندارد
یک چیز و تو (نیز) می دانی که درست است
من زیاد نمی پرسم

 

I Just Want You
I Just Want You
I Just Want You
I Just Want You


من فقط تو را می خواهم
من فقط تو را می خواهم
من فقط تو را می خواهم
من فقط تو را می خواهم

 

I’m Sick And Tired Of Bein’ Sick And Tired
I Used To Go To Bed So High And Wired
YeahYeah, Yeah, Yeah
I Think I’ll Buy Myself Some Plastic Water
I Guess I Should Have Married Lennon’s Daughter
Yeah – Yeah, Yeah, Yeah

 

من دلزده و خسته از دلزده و خسته بودن هستم
من سرمست و بسیار عصبی به تخت می رفتم
بله – بله.بله.بله
فکر می کنم که برای خودم آبی دروغی خواهم خرید
گمان می کنم که می بایست با دختر لنین ازدواج می کردم
بله – بله.بله.بله

 

There Are No Unachievable Goals
There Are No Unsaveable Souls
No Legitimate Kings Or Queens,
Do You Know What I Mean? Yeah


هیچ هدف دست نیافتنی وجود ندارد
هیچ روح نجات نیافتنی وجود ندارد
هیچ شاه و ملکه حلال زاده ای (وجود ندارد)
منظور مرا می فهمی؟ بله

 

There Are No Undisputable Truths
And There Ain’t No Fountain Of Youth
Each Night When Day Is Through
I Don’t Ask Much

 

هیچ حقیقت غیر قابل بحثی وجود ندارد

و هیچ سرچشمه جوانی وجود ندارد
هر شب وقتی رو به پایان می رسد
من زیاد نمی پرسم

 

I Just Want You [6 Times]
Yeah, Yeah, Yeah
I Just Want You
I Just Want You
Hey, Yeah,
I Just Want You
Yeah, Yeah, Yeah
I Just Want You,
Hey
I Just Want You
I Just Want You


من فقط تو را می خواهم (6 بار)
بله.بله.بله
من فقط تو را می خواهم
بله.بله.بله
من فقط تو را می خواهم
بله.بله.بله

 

نقدی بدبینانه بر آلبوم پنهان فرشید اعرابی

سپتامبر 10, 2008

11 فروردین 83

سلام:
دیروز کاست پنهان فرشید اعرابی به دستم رسید.
خب می دونید که این اولین کاست مجاز در سبک متال در ایران است. وباز شدن راهی برای گروه های دیگر می تواند باشد.

 

پنهان

 

گیتار الکتریک : فرشید اعرابی
گیتار باس : فرشید اعرابی
سازهای الکترونیک : فرشید اعرابی
برنامه ریزی درامز : فرشید اعرابی

آهنگساز : فرشید اعرابی
تنظیم کننده : فرشید اعرابی

خواننده : فرشید اعرابی

خب می بینید که همه کار رو خودش انجام داده. فقط شعر رو خودش نگفته که اگر می تونست می گفت. فکر کنم دیگه توی این زمینه استعداد نداشته.
به هر حال به عنوان اولین کار متال در ایران قابل قبوله. اما به طور کلی کار زیاد خوبی از آب در نیومده.
این کاست ضعف های زیادی داره و من سعی می کنم با همین دو مرتبه که شنیدم این ضعف ها رو بر شمارم.(البته من در برابر بعضی از بزرگان موسقی که می آن اینا رو می خونن پوزش می خواهم اگر کم و کاستی در درک این حقیر می بینند.)

خب اول اینکه در سرتاسر آلبوم ما ریف های خیلی ساده و ابتدایی می شنویم و هیچگونه چیز خاصی نیستند. به نظر من این ها ساده ترین ریف هایی بوده که می شد بسازه. و برای اینکه این کمبود رو یک جورایی پنهان کنه در سرتاسر همه آهنگها از سولو استفاده کرده برای اینکه ریف ها به درستی شنیده نشوند. به همین دلیل ما سولو ها رو جاهایی که نباید می شنویم و این یکی از عامل های شلوغی و در همی آهنگ ها شده.
یکی دیگه از ایراد هایی که داره بد تمام شدن آهنگهاست. آهنگ ها یا به طور خیلی ناگهانی تموم می شن که همین ناگهانی تمام شدن اصلا تکنیکی نیست. می رفت چهار تا کار این مدلی رو می شنید بعد از این کارها می کرد. و یا اینکه در اوج سولو صدای آهنگ به طور وحشتناکی کم می شه و باعث ضد حال برای شنونده می شه. من نمی دونم چرا سولو های قشنگش رو اینطوری حروم کرده. شاید می خواسته تایم آهنگ هاشو کم بکنه و شاید هم ارشادی چیزی بهش گیر داده که اینطوری فکر نمی کنم. به هر حال از این لحاظ هم ضد حال زده.
مورد دیگه استفاده از پاساژ تکراری بوده. برای کل این آلبوم فکر نمی کنم بیش از پنج پاساژ ساخته باشه و هر پاساژ رو ده بار توی یک آهنگ تکرار می کنه. و حتی یکی از پاساژ هایی که قشنگ از آب در اومده رو توی چندین آهنگش به طور مشترک استفاده می کنه. من نمی دونم چرا از یک دامر استفاده نکرده. این طوری کارش انعطاف بیشتری داشت. این کارش چند دلیل  می تونه داشته باشه. یکی این که پول نداشته یک درامز بگیره و بزنه. شاید بلد نبوده. که در این دو صورت می تونست یک درامر بیاره. ولی اینطوری یک مشکلی پیش می اومد: کلاس کار پایین می اومد و کاری دو نفره می شد. پس حاضر شد که به آلبومش گند بزنه ولی اسم خودش تنهایی روی کاست باشه.
موردی دیگه در مورد خوندنشه. خواسته متال بخونه. برای همین خیلی خشک خونده و بی روح. اصلا هیچ احساسی از خوندنش به آدم دست نمی ده. انگار اصلا خوانندگی بلد نبوده. و همین بدون احساس خوندنش یکی دیگه از عوامل به دل ننشستن آهنگ هاست. می تونست آهنگ ها رو بسازه و بده یک نفر خواننده براش بخونه. اما این کار رو هم نکرد به همون دلایل.

نقص دیگه ای که آلبوم داره اینه که از اول تا آخر آهنگ ها یکریز داره می خونه و نفس آهنگ رو می گیره. اصلا به آهنگ فرصت خود نمایی نمی ده. و وقتی می افته روی دنده خوندن. پشت سر هم و یک نفس می خونه با همون لحن بی روحش. اگر کاستی بی کلام می داد خیلی سنگین تر بود.
بعد هم از یک سری شعر استفاده کرده که همه صد بار خوندنش. نکرده یک شعری جدید بخونه.

تمامی اینها و اشکالات دیگه ای که این آلبوم داره فقط یک دلیل داره و اون هم اینه که : خواسته خودش تنها این کار رو بکنه و تمام این کاست حاصل تفکرات یک فکر و نظره. و این در هنر موسقی افتضاحه.

بکش تا هیکلت بیاد چون خود کرده رو تدبیر نیست.
حیف استعدادهایی که در این مملکت حروم شدن. حیف اوهام هایی که زودتر از زمان آمدند و حرام شدند. حیف شهرام های شعربافی که استعداد هایشان سرکوب شد.
و لعنت بر این ارشاد اسلامی که در ارزش گذاری مشکل داره.

وای بر ما.

 

اولین جک وبلاگی 83

سپتامبر 10, 2008

10 فروردین 83

سلام به همگی دوستان عزیز:
قبل از اینکه نوشتن را آغاز کنم از عرفان و علی عزیز معذرت خواهی می کنم و امیدوارم سو تفاهم نشه. این مطلب فقط جنبه شوخی داره. امیدوارم که مشکلی پیش نیاد.امروز مثل همیشه رفتم و میل بکسم رو چک کردم. دیدم که یک ایمیلی از وحید اومده که وبلاگش رو به روز کرده. من هم روی لینک کلیک کردم و رفتم توی وبلاگش.
دیدم که یک شعر از فرشید اعرابی گذاشته بود. من هم نظرم رو دادم و گفتم که زیاد با آلبوم پنهان فرشید اعرابی حال نکردم.
بعد شروع کردم به خوندن نظرات دیگر دوستان که ببینم اونا چی گفتن. خیلی ها که اصلا توی باغ نبودن و چرت و پرت نوشته بودن. اصلا نمی دونستند ماجرای شعر چیه. بعضی ها هم یک نظراتی داده بودند.
تا اینکه رسیدم به نظر عرفان. دیدم نوشته: من که هنوز این آلبوم به دستم نرسیده ولی به نظر می آد جالب باشه.
من هم برای اینکه زیاد به این آلبوم چشم انتظار نباشه و دنبالش نگرده رفتم روی لینک وبلاگش کلیک کردم.
خلاصه دلم براتون بگه که وارد وبلاگ شدم. خواستم توی آخرین پستش براش توضیح بدم که این آلبوم اونقدر ها هم که فکر می کنه جالب نیست.
خلاصه اینکه نظرم رو دادم و طبق معمول یک نگاهی انداختم به نظرات باقی دوستان (البته بگم که هنوز مطلبشو نخونده بودم.)
دیدم نوشتن که:

مي دونی ديگه هيچ وقت چيلدرن مثل سابق نخواهد شد … اونا گروه رو با هم تشکیل داده بودن … سه نفرشون هم با هم سن بودن ( و دوست ) … ولی حالا یکی از اونا نیس … هر کی هم که جاش بیاد نمی تونه مثل اون کار کنه … آتنا ازم پرسیده بود حالا اونا کی رو بجاش ميارن … من بهش گفتم اين مهم نيس مهم اينه که حالا الکسی کجا می ره
 
چلدرن با رفتن الکسی ديگه چيلدرن نميشه!….فعلا 

درباره چیلدرن هم بگم واقعا متاسفم…فکر می کنم اونا هم مثل متالیکا. بیتلز بعد از رفتن الکسی دیگه مثل قبل نمی شن.من با خوندن این نظرات واقعا مغزم خیلی گیج زد. حالم عوض شد و سریع رفتم که ببینم چی نوشته. آخه نگران شدم. با خودم گفتم که ما که به اصطلاح در بطن اخبار هستیم تا این لحظه که چیزی نشنیده بودیم. ببینم جریان از چه قرار بوده و دیدم که نوشته:

هنوز چند هفته ای از وقتی که وبلاگ wildchild2 خبر غم انگیز رفتن Alexi “WildchildLaiho رو از گروه CHILDREM OF BODOM داد نمی گذزه
علت ترک”برآورده نشدن اهداف الکسی” گفته شده است.
 الکسی گفته بود:”این کار نه برای من آسان هست نه برای اعضا و نه برای مردم
.همین طور گفته بودChildren of bodom ain’t ready to fu**ing die yet
و حقیقت گروه ادامه خواهد داشت.این برای من  بهتر بود.
متاسفانه خبر ترک آلکس حقیقت داره…آخه Children of bodom بدون Wildchild دیگه معنی نداره.با این حال ترک آلکسی بسیار سخته.هنوز آلبوم های اون توی گوش مون هست.مثلا موسیقی وبلاگ من.
اين متن کامل حرف هايی است که آلکسی در سايت رسمی گروه ميزنه:


So…unfortunately it is true that Alexander is no longer part of the Hatecrew, and we just wanted to make the point clear that there is absolutely no bad blood between us, what so ever. We really try not to make a big deal out of this, and since it`s not our place to talk about Alexander`s personal affairs, we have to be brief about this. Alexander realized he couldn`t take this constant touring life anymore and felt that he was holding us back by not enjoy doing this anymore and that it was better for him to bail out than not giving the whole 100% and making himself unhappy. His exact words to me were ”It`s not fair to me, to you, or to our fans to pull an act in front of you all and just do it for money” We understand that some of you might feel that it`s not COB without him, and it is true that he was a huge part of us just like every other member, but we hope that YOU understand that this has not been easy for us, but, god damn, we will carry on with a new guy(which we`ll let you know about later),cuz after all, the fact is: CHILREN OF BODOM AIN`T READY TO FUCKING DIE YET!-

Alexi Laiho

 

آن چیزی که مسلم بهش فکر می کنیم این هست که آیا Children of bodom از هم پاشیده می شه یا نه؟
این سوال مهمی هست که چیزی به غیر از زمان چيزی نمی تونه پاسخ گوی آن باشه.
جواب دیگر تو حرف ها هست:”ادامه خواهیم داد….حقیقت
children of bodom خواهد بود… .
ولی حدس می زنم که دیگه گروه با قدرت قبل نخواهد بود… .
امیدواریم آلکسی مرد متولد در
April 1979 در فنلاند هر جا که خواهد بود مثل قبل موفق باشه.ولی مشکلات قبلش رو نداشته باشه

من که واقعا از خنده داشتم می مردم که یک نفر با نوشتن یک همچین چیزی تمام مردم رو مچل خودش کرده.
دیدم که این قضیه از یک وبلاگ دیگه به اسم وایلد چایلد ریشه پیدا کرده. رفتم که ببینم اون چی نوشته که بنده خدا عرفانو این همه سرکار گذاشته.
رفتم و این رو دیدم:
متاسفانه و با عرض تسلیت باید بگم که wild child دیگه عضو children of bodom 

 

نیست . نمی دونم که دیگه بعد از این چیلدرن گوش بدم یا نه . آخه یه چیلدرن بود و

 

یه الکسی . همه آهنگای اونا یه طرف و صدای خدای الکسی هم یه طرف دیگه .

 

 هیچ کس  هیچ وقت نمی تونه جای الکسی رو تو چیلدرن بگیره .

 

علت این که الکسی از گروه جدا شد رو حتی توی سایت رسمی گروه هم نگفتن

 

ولی بعضی ها می گن اون توی چیلدرن به همه خواسته ها و اهدافش نرسیده و

 

 برای همین گروه رو ترک کرده .

 

توی این سایت الکسی گفته : این کار نه برای من نه برای اعضای گروه و نه برای

 

مردم آسون نیست ولی به هر حال من باید برم . و اینم گفته :

 

Children of bodom ain’t ready to fu**ing die yet

 

 

دیگه من واقعا از خنده پاره شدم. دوستانمون چه مترجمان خوبی هم که هستن. تازه حالا فهمیدم که مطالب منو هم نخوندن. پسر خوب اول ببین یارو چی گفته بعد بیا حرف بزن. همینطوریه که شایعه سازی می شه.
بابا توی مطلب
Hate Crew Deathroll من که نوشته بودم. برو یک بار دوباره اون مصاحبه رو با Alexi Laiho بخون ببین چی گفته. شما دقیقا همون متنی رو که من به عنوان مصاحبه نوشته بودم رو نوشتید اما با ترجمه ای متفاوت.خوبه خودت هم نوشتی که 

Alexi اینو گفته :
Children of bodom ain’t ready to fu**ing die yet

Children of Bodom حالا حالا ها از هم نمی پاشه.


این رفقای ما اسم گیتاریست گروه Alexander Kuoppala رو با Alexi Laiho قاطی کرده بودن. فکر کردن که Alexi رفته از گروه بیرون. یک سری آدم از دنیا بی خبر رو هم ناراحت کرده بودند. اونا هم دیگه کم کم می خواستن خودشون رو بکشند.به هر حال خیلی حال داد.
من شرمنده همگیتون هم هستم.

بدرود.

 

 

گذری کوتاه بر فلسفه سیتنیزم (قسمت سوم – پایانی)

سپتامبر 10, 2008

10 فروردین 83

با سلام خدمت تمامی دوستان:
در ادامه دو مطلب قبلی:
شیطان یک موجود زنده، هوشیار و یک چیز دارای جرم که واقعی باشد که بتوان با آن ارتباط متقابلانه برقرار کرد نیست. بلکه یک سمبل و یک موجودی اثیری است. شیطان اساسا وجود ندارد اما به عنوان یک وابستگی احساسی و رویای شخصی در زندگی مردم وجود دارد. همانند بودایی ها که بودا را نمی پرستند، سیتنیست ها (افرادی معتقد به سیتنیزم) شیطان را به عنوان یک اصل اساسی می پذیرند تا هدفی برای پرستش خشک و بی روح.
خداباوران دیدی متفاوت به چیستی شیطان دارند. اما دید آنها به خاطر باورهای مذهبی آنهاست. شیطان در سیتنیزم دستچین شده تر و کامل تر از اون چیزی است که برای مسیحیت و اسلام تعریف شده. تمام مذاهب مکتب سیتنیزم  را تاریک و یا پلید می دانند به دلیل آنکه سیتنیزم خوب و بد را از هم مجرا نمی داند و همه پدیده ها را خاکستری و حد میانه می بیند. یعنی خوبی و بدی را نسبی می داند. مثل همان چیزی که عرفای شرق سعی در رسیدن به چنین دیدی از جهان دارند. خوب و بد از هم جدا نیستند.
مردم خدا را در ذهن خوشون با توجه به اون چیزی که برایشان توضیح داده اند تصور می کنند. خدا مخلوق (ذهن) ماست. همون حرفی هم که من قبلا در مطلب وجود و یا عدم وجود خدا زدم. دقیقا سیتنیزم هم همین رو می گه. در ادیان سازمان یافته تصور مردم نسبت به خدا همیشه فردی و شخصی است اما همیشه از یک گونه اصطلاحات برای توصیف خدا استفاده می کنند.
و همچنین سیتنیزم همون باور را در مورد پاگانیسم داره که در مطلب وجود و یا عدم وجود خدا گفتم: خدایان براساس احتیاجات بشر به وجود آمدند.
اگر خدایی وجود داشته باشد پس در این صورت ما نمی توانیم درکش کنیم.(یعنی ما نقص داریم و به طور کلی بشریت نقص دارد). ما تنها می توانیم خودمان را درک کنیم و چشم های امیدمان را به بهشت معطوف کنیم. این احساس عزت نفس خود ما از خداست. این غرورماست که باعث می شود فکر کنیم که حقیقت را می دانیم.خب دیگه تا همین جا کافیه. چون خودم رو ضایع کردم. خیلی کمتر از اون چیزی که انتظار می رفت موضوع سیتنیزم مورد توجه قرار گرفت. حالا علتش نفهمیدن مطلب بود یا جالب نودن مطلب، نمی دونم. کمترین نظرها رو توی این مدت داشتم. هر کس هم اومده بود 2 تا فحش می داد یا می گفت جالبه ادامه بده. منم خودمو بیش از این ضایع نمی کنم. برای دل خودم که اینجا نمی نویسم. می نویسم که چهار نفر آدم بیان بخونن.
مطلب سیتنیزم رو با این جمله گهربار نیچه به پایان می برم. بشینید حداقل روی این فکر کنید. شاید متحول شدید و به خدا بودن نیچه پی ببرید:

روزگاری روان به خواری در تن می نگریست و در آن روزگار این خوارداشتن والاترین کارها بود. روان تن را رنجور و تکیده و گرسنگی کشیده می خواست و ایشان در اندیشه گریز از تن و زمین بود.

به خدا وقتی من این جمله رو خوندم خواستم گریه کنم. که چه بزرگ مردی است نیچه.

بدرود.

گذری کوتاه بر فلسفه سیتنیزم (قسمت دوم)

سپتامبر 10, 2008

5 فروردین 83

با سلام:

در قسمت اول یک سری کلی گویی کردم و یکم هم مقدمه چینی. از این قسمت به بعد بیشتر وارد جزییات این مکتب میشم. برای آپدیت قبلی فقط اندک شماری نظر دادن و اگر این روال برای قسمت دوم هم ادامه پیدا کنه دیگه این مطلب رو تعطیل می کنم. اونایی هم که نظر دادن فقط گفتند که جالبه.
بگذریم…..قسمت قبلی از شخصی به اسم
LaVey اسم بردم. برای تبیین بهتر این مکتب به بیوگرافی ایشون می پردازم تا بیشتر جریان دستتون بیاد.

 

Anton Szandor LaVey (تولد:1930-وفات:1997) موسس کلیسای شیطان، اولین کلیسای مدرن را در این زمان سازماندهی کرد و به طور رسمی یک سری اصول کلی که از شیطان به عنوان یک سمبل برای آزادگی شخص و فلسفه اصالت فرد (فردگرایی) دفاع می کند را اعلام کرد. برخلاف بنیان گذاران ادیان دیگر که ادعای وحی تعالی بخش از وجودی ماورا طبیعی را دارند به سادگی اذعان کرد که از استعدادها و توانایی های خودش برای ایجاد سیتنیزم استفاده کرده است. که اساس آن بر درک او از یافته های درون بینی، بینش و بصیرت فیلسوفان قبلی تر از بشر و حیوان بوده است. که آن فلاسفه مدافع ماتریالیسم و فردگرایی بوده اند.
با توجه به نقشش به عنوان یک بنیانگذار، می گوید که اگر او این کار را انجام نمی داد کسی دیگری شاید با صلاحیت کمتری این کار را حتما انجام می داد.

خب می دونم که همه تون از بیوگرافی خشک و خالی خوشتون نمی آد. به همین سبب من هم فقط نکات مهم زندگی ایشون رو بیان می کنم:

وی در سال 1930 در شیکاگو متولد شد و سریعا والدینش به کالیفرنیا منتقل شدند. سرزمین تجمع اظهارات روشن و تاریک که محیطی خوب برای بارور شدن استعدادهاست.
از مادربزرگش که در شزق اروپا زندگی کرده بود در اوان کودکی خرافه پرستی را که هنوز در بعضی جاهای این کره خاکی وجود دارد را فراگرفت. این چیزها علاقه اش رو به چیزهای عجیب و غریب جلب کرد و باعث شد که به ادبیات کلاسیک تاریک مثل دراکولا و فرانکشتین علاقه مند شود. وی همچنین مشتاق خواندن مجلات ترسناک و تخیلی بود.
همچنین وی علاقه و استعداد خاصی در موسقی داشت و پس از امتحان کردن سازهای متفاوت علاقه خود را در کیبورد یافت. او بدون یادگیری نت به نواختن پرداخت و پس از چندی در کلوپهای شبانه و بارها می نواخت. به همین دلیل به مطالعه ملودی ها و آکوردهایی که باعث ایجاد احساسات متنوع در شونده ها می شوند پرداخت.
مدتی هم به عنوان قفس دار و بعدها به عنوان موزیسین در سیرک کار کرد. هنر بند بازی، گربه بازی و دستیاری برای تردستی را یادگرفت.
تمام این کارها و کارهایی دیگری که حوصله ندارم بنویسم باعث شد که دید بهتری از جهان اطرافش پیدا کند. مدتی برای مریلین مونورو (که هنوز معروفیت پیدا نکرده بود) ارگ می نواخت. مدتی عکاسی کرد. مدتی هم در اداره پلیس بود. در زمان جنگ کره به کالج رفت و در رشته جرم شناسی (بزه شناسی) تحصیلات کرد.
وی اولین ازدواجش را انجام داد و اولین دخترش گیرش آمد. در دهه 50 میلادی برای اینکه بتواند خرج زندگی را در بیاورد یک جستجوگر و محقق روانی مربوط به همون اداره پلیس شد برای کمک به درک علل روانی انجام جرم و غیره.
این تجربه به وی ثابت کرد که خیلی از مردم یک جورایی تمایل به یافتن توضیحی ماوراطبیعی برای پدیده ها دارند. توضیحات عقلانی که ( برای اینگونه بیماران ) می داد آنها را ناامید می کرد به همین جهت علت هایی شگفت انگیز و عجیب غریب ایجاد کرد که آنها احساس بهتری پیدا کنند. این مسئله این دید را به وی داد که تاثیر دین را بر زندگی مردم درک کند.

 خلاصه دلم براتون بگه که وی شروع کرد به نوشتن نتایج تجربیات و تحقیقاتش برای یک سخنرانی به صورت lecture. در این زمان یک نفر از دایره جادو (یک گروهی که احتمالا بوسیله خود شخص LaVey پایه ریزی شده بودن. دقیقا نمی دونم چیکار می کرده.) به او پیشنهاد داد که او پایه های یک مکتب جدید را دارد و از پسش بر می آد. Lavey هم پذیرفت و تصمیم گرفت که کلیسای شیطان را به عنوان بهترین معنا برای انتقال تفکراتش ایجاد کند.
به همین جهت در سال 1966 در گردهمایی سالانه جادوگران نیمه شب یکی از شب های می ماه (یکی از باورهای باقی مانده از قرون وسطی) بنیانگذاری کلیسای شیطان را اعلام کرد. و سال 1966 را اولین سال شیطانی نامگذاری کرد.
از زمان تاسیس کلیسای شیطانی افراد مختلفی به آن جذب شده اند و خیلی ها اظهار بیزاری از مذاهب سنتی کرده اند. حتی بعضی از افراد مشهور مثل
Jayne Mansfield و Sammy Davis Jr و همچنین ستاره های راک مثل King Diamond و Marilyn Manson. افرادی که برای مدتی عضو رسمی شدند و حتی همونطور که در مطلب An Antichrist Superstar نوشتم، Marilyn Manson از Lavey مقام کشیشی گرفت. نویسنده ها و کارگردانانی معروفی هم به این جرگه پیوستند.
وی کتابهای زیر را در زمان زندگی اش به عنوان دستور کار یا همون منبع سیتنیزم به چاپ رسانید:
1-
The Satanic Bible
2-
The Satanic Witch
3-
The Satanic Rituals
4-
Devil’s Note Book
5-
Satan Speak

در ضمن Lavey از این فلاسفه تاثیر گرفته است: منکن، لاندون، نیچه و راند.

در اواخر دهه 50 از زنش جدا شد و دومین ازدواجش را انجام داد و آن ازدواج هم دومین دخترش شد(سال 64). از دومین زنش هم جدا شد و دوباره برای سومین بار تجدید فراش کرد و در سن 63 سالگی از آن زن یک پسر گیرش اومد که نام او را Satan Xerxes Carnacki LaVey نهاد.

منتظر نظراتتون هستم.

 

گذری کوتاه بر فلسفه سیتنیزم (قسمت اول)

سپتامبر 10, 2008

3 فروردین 83
با سلام به تمامی دوستانم:
امیدوارم که توی این چند روز اول سال جدید حال کرده باشید. با مسافرت رفتن.با عید دیدنی کردن.با مهمون داری کردن و مخصوصا با عیدی گرفتن!! البته بعضی ها دیگه برای عیدی گرفتن پیر شدن……به هر حال خوش باشید.

خب می دونم که هر کسی که با موسقی متال و یا فلسفه سر و کار داره تا به حال چیز هایی در مورد Satanism شنیده و می دونم که خیلی هاتون تصور دقیقی ازش ندارید. آخه تا چندی پیش من هم همینطور بودم و می فهمم. همیشه شنیدید که یک مکتب عقلانی بشری است که خیلی ترسناکه و شیطان رو می پرستند و کلی خرافه پرستی. خیلی ها به خاطر اسمش حتی به خودتون اجازه ندادید که اصلا یک نگاه اجمالی بهش بندازید. به هر حال یک جورایی ازش شنیدید.
بعضی ها شنیدید که همه رو می کشند و کلی خون و خونریزی به پا می کنند. بعضی از بچه تهرونی ها هم که خودشون رو نزدیکتر به مهد تمدن می بینند یک سری روایاتی می کنند که آدم واقعا کف می کنه. یک نفر تعریف می کرد: فلان، دوست فلانی که دوست دختر سابق اون پسر خاله ناتنی من می شه، یک قاب عکسی رو که خودش نقاشی کرده بوده و عکس ترسناک و خفنی داشته رو با کلی احساسات حیوان خویانه به دوست دخترش هدیه می ده و دختره همش بد می آره و وقتی هم که قابو از ترسش توی حیاط می اندازه ربع ساعت بعد دوست پسره با صدایی لرزان حاصل از سرمای حیاط، تلفن می زنه و می گه: سردمه. بیارم داخل!!!……و بسیاری از این روایات.
آخه یکی نیست بگه آدم حسابی تو که هیچ شناختی روی مکتب نداری و نمی دونی اصلا حرف حسابش چیه، چرا حرف بی خود می زنی؟.(حالا شاید هم راست گفته باشه. الله اعلم )
به این دلایل و همچنین علاقه خودم به این جور مسائل باعث شد که استارت بزنیم. تا ببینیم چی پیش می آد. البته با توجه به اینکه بنده خیلی آدم تنبلی هستم شاید نتوانم این مهم را تا آخر به درستی و سلامتی به پایان برسانم و حتی نتونم مطلب رو به قسمت دوم بکشونم!!! که این بستگی به میزان علاقه از طرف مخاطبان داره. اگر حال نکردن …
لازم به ذکر است که در همین ابتدا مشخص کنم که دو نوع
Satanism وجود دارد. یکی آن که مربوط به قرون وسطی و حتی به قبل در اروپا می شود که در دستور کار خود همه نوع کار پلیدی که فکر کنید رو دارند. دیگری سیتنیزم مدرن است که در سال 1966 پایه گذاری شد. و این اخیر مد نظر این حقیر است که بسیار با سبک سنتی آن متفاوت است و اکنون همین يکی بیشتر رواج یافته است. البته بعضی از گروههای متال هستند که به تبعیت از سبک قدیم عقاید خود را بیان می کنند. همانند گروههایی که در یادداشت قبلی اشاراتی چند به آنها کردم.
حالا گزیده ای از نظرات بنده در مورد ترجمه اشتباه لغت
Satanism: ببینید کلمه سیتنیزم هیچگاه (به نظر من) معنی شیطان پرستی نمی دهد. شاید در لغت اینطور باشه اما در اصطلاح به نظر من غلط است. سیتنیزم یعنی وابسته به شیطان، نه شیطان پرستی. در زبان فارسی بدلیل نبود معادلی برای این کلمه از شیطان پرستی استفاده کردند در صورتیکه معنی پرستش از آن درک نمی شود. همین عامل، بزرگترین فاکتور برای تصور غلط مردم از این مکتب است. وقتی به یک نفر می گن شیطان پرستی، دیگه یارو فاتحه خودش رو می خونه. به نظر من یا باید گفت شیطانی و یا همون لفظ سیتنیزم رو به کار ببریم.
تمام اين چيزهايی هم که می نويسم اکثرا بيانات اين حقير نيست. پس به من فحش نديد. خب مقدمه بس است. بریم سر اصل مطلب:

 

وعده های شیطانی (Satanism):

بهشت. جهنم. وجود

هیچ بهشت روشنی وجود ندارد. و نه هیچ جهنمی که گناهکاران در آن سوزانده شوند. اینجا و اکنون روز عذاب و شکنجه است. اینجا و اکنون روز لذت است. اینجا و اکنون فرصت ماست. امروز را انتخاب کنید. این ساعت را انتخاب کنید بخاطر زندگی ای که هرگز نمی توانید دوباره آن را بخرید!
چیزهایی که وجود دارند دارای نظم کامل هستند و پدیده ای طبیعی هستند. خدا، همه چیز دان(دانای مطلق)، توانای مطلق و یا حاضر مطلق و غیره نمی توانند وجود داشته باشند.
خیلی از شیطان پرستان ذهنی باز دارند و خیلی ها به پدیده های غیر قابل توضیح اعتقاد دارند. بعضی به روح و اینجور چیزها اعتقاد دارند ولی اعتقاد آنها بر پایه نتایج و پیامد های علوم طبیعی است نه از روی ربانیت و الوهیت.

Satanism می تواند اینگونه تصور شود:

۱- عدم وجود خدا: هیچ خدایی در سیتنیزم وجود ندارد
۲- دوگرایی:  روح ها و بدن ها جدایی ناپذیرند و هیچ ستیزی بین بدی کیهانی و خوبی کیهانی وجود ندارد.
۳- خود پرستی: ما خودمان را می پرستیم. تنها خدایی که می توانیم درک کنیم در دنیای وجودی، ما هستيم. هر کدام از ما یک خداییم.
۴- مادیگر بودن:
۵- تکاپو برای زندگی طولانی تر و تحصیلات بهتر. علم و تکنولوژی لازمند.
۶- هیچ چیز جز وضوح تفکر، مقدس نیست.
۷- شیطان پرستان دعا نمی کنند.
۸- حماقت و نادانی مهمترین گناه است. گناهی که موجب به گمراهی کشیدن باقی انسانها می شود.


خب با این حساب آیا سیتنیزم همان اومانیسم (انسان محوری یا انسان گرایی) است؟
اومانیسم و سیتنیزم در دیدگاههای ماتریالیستی و متدولوژی (روش شناسی)، اخلاقی و نیک خواهانه با یکدیگر مشترکند و ما (کسانی که اعتقاد دارند) همان دیدگاه ها را در تهی بودن مذهب داریم.
سیتنیزم حالتی مذهبی دارد در حالیکه اومانیسم مشمول نماد گرایی، آیین و تشزیفات، تعصب و خشک اندیشی حاصل از دین مثل
Satanism نیست. البته سیتنیزم سختگیری های مذهبی را ندارد اما به هر حال سیتنیزم یک دین محسوب می شود. چون اختلافات در متافیزیک با تعاریف کلاسیک از چیزی که به عنوان یک دین می شناسيم، زیاد است، بعضی سیتنیزم را  غیر مذهبی می دانند.

معرفی ابتدایی و بنیادی از Satanism مدرن LaVey:
(حالا این یارو
LaVey کیه؛ می گم)
اساس آن بر کتاب سیتنیزم توسط 
Anton LaVey است که به بوداییسم بسیار نزدیک تر است تا مسیحیت. هیچگونه خدا، بهشت، جهنم و کتاب مقدسی و حتی پری دندان (افسانه ای است که موجودی خیالی آخرین دندان شیری افتاده کودکان را از زیر بالشت برداشته و به جای آن سکه می گذارد.(یک فیلم به اصطلاح ترسناک هم در مورد همینگونه باور های مسیحیان ۲ ماه پیش دیدم و به جای ترسیدن پاش چرت زدم. )) را قبول ندارند.
بر خلاف باور خیلی ها، آنها کودکان را به قتل نمی رسانند. حیوانات را قربانی نمی کنند و کارهای اسرار آمیز و غیر دنیوی با پاکدامنان و عفیفان نمی کنند( همانند نفرین و این جور چیزها البته به سبک خودشون).
Satanist ها (افرادی که دارای اين مکتب هستند.) کلیسا ها را به آتش نمی کشانند. به عقیده خودشان، چرا می بایست جان خود را برای مکان های دست ساز مسیحیان به خطر بیاندازیم و اين عمل ارزش ندارد.

خب تا اینجا برای امشب کافیه. دیگه رمقی برام نمونده. ادامه بحث در آینده. البته اگر حالی بمونه!!!
در ضمن دوست خوبم satanizm قوانین کلی Satanist ها رو توی وبلاگش گذاشته (البته اين قوانين را بارها در وبلاگهای ديگر دوستان هم ديده ام) و من هم با اجازه ايشون، اينجا کپی می کنم:

1- تا زمانيكه از شما نخواسته اند، نظر يا عقيده ندهيد.

2- مشكلات خود را به ديگران نگوييد، مگرآنكه مطمئن شويد كه آنها مي خواهند بشنوند.

3- وقتي در استراحت گاه ديگران هستيد، به آنها احترام بگذاريد، يا به آنجا نرويد.

4- اگر شخصي در استراحت گاه شما، به شما آزار رساند، بي رحمانه (بدون ترحم) او را نابود كنيد.

5- تسريع جنسي انجام ندهيد، مگر اينكه در درون خود علائم جفت گيري را پيدا كرده باشيد.

6- چيزي كه به شما تعلق ندارد را تصاحب نكنيد.

7- نيروي جادو را تصديق بكنيد، اگر شما آنرا (نيروي جادو) با موفقيت بدست آورديد، بخاطر نفس وجودتان مي باشد. اما اگر شما پس از موفقيت، منكر اين نيرو شويد، همه چيزهايي كه بدست آورده ايد را از دست مي دهيد.

8- درباره چيزي كه به آن احتياج نداريد، شاكي نشويد.

9- به كودكان آزار نرسانيد.

10- حيوانات غير انساني را نكشيد، مگر اينكه به شما حمله كنند يا براي استفاده غذايي از آنها استفاده كنيد.

11- وقتي در محيط عمومي هستيد (محدوده باز)، هيچ كس را نرنجانيد، اگر كسي به شما آزار رساند،‌ از او بخواهيد دست بردارد، در غيراينصورت او را نابود سازيد.

اگر هم نظر خاصی دارید خوشحال می شم بشنوم (بخونم ).

بدرود.

 

دقایقی با نیچه

سپتامبر 10, 2008

12 فروردین 83

سلام:
 
چند روز پیش سخنی از نیچه فقید و بزرگوار نوشتم. یکی از دوستان به من گفت که درست منظور سخنان این بزرگوار رو نفهمیده و اگر می شه براش توضیحی مختصر بدم. من هم با عرض پوزش از محضر شما بزرگواران گذری زدم مثل همیشه گوتاه بر تفکرات بلند این علیم. این مطالب با بحث های فلسفی – مذهبی این وبلاگ سازگاری داشته و می توان در این قسمت طبقه بندی کنیم.

خب با توجه به دریافت های خودم از این سخنان می نویسم و اگر باز هم نقصی دارم شما بزرگواران ببخشایید.

 

و چنین فرمود نیچه:

روزگاری روان به خواری در تن می نگریست و در آن روزگار این خوارداشتن والاترین کارها بود. روان تن را رنجور و تکیده و گرسنگی کشیده می خواست و ایشان در اندیشه گریز از تن و زمین بود.
 

به نظر من نیچه در این جمله عرفان شرق را زیر سئوال برده.
خب همونطور که می دونیم درشرق این کره خاکی به دلایلی مثل همون بوجود آمدن فرهنگها و تمدن ها، پیامبرانی برای بشر ظهور پیدا کردند. که البته به نظر شخص بنده همگی یک مصلح اجتماعی بودند تا یک پیامبر و بعدها لقب پیامبر به خود گرفتند. همانطور که این مسئله برای مسیح نصرانی مصداق دارد.
با ظهور یک چنین افرادی  یک سری دستورات و آداب و رسوم جدید بر مردم آن خطه حکمفرما شد. آنان سعی کردند که به معبود خویش نزدیک تر شوند. (نزدیک شدن به معبود هنوز برای من ناملموس است و نمی توانم با منطق خویش مطابقت دهم.) برای اینکه به معبود خویش نزدیک تر شوند دست به کارهای محیرالعقولی زدند. مثلا اینکه روزها بی غذایی کشیدند. روزها بی آبی کشیدند. روزها به یک نقطه خیره شدند. ماه ها در غارهای ظلمانی خود را محبوس کردند. سالها و سالها بر خود سختی دادند تا شاید بتوانند به معبود خویش نزدیک تر شوند!!!.
و این اعمال به گفته نیچه در آن زمانها والاترین کارها بوده است. که همینطور بوده است. آنها خود را تزکیه نفس می دادند.!! و اکنون نیز ما می توانیم بقایای این اعمال را در کشور هایی مثل هند و حتی همین ایران خود ببینیم.
و نیچه در ادامه می گوید که روح اینگونه جسمش را دوست می داشت که باشد. چون این عمل ارزش بود.
خب اگر فردی روزگار خویش را با چنین تفکری سپری کند چه می شود؟ باعث می شود که پس از چندی احساس کند که باید هر چه زودتر به ملاقات معبود خویش نایل شود. پس از این زندگی زمینی خسته می شود و می خواهد که از این جسم رها شود. و اینگونه زندگی با ارزش خود را پوچ می بیند و دیگر لحظه ای نخواهد به این زندگی ادامه داد.
و اینگونه بشر مدتها در اشتباه افتاد و تمام زیبایی های این زندگی را در راه وصال به معبودی نامعلوم تباه ساخت.
اینگونه بود که زهد و پارسایی شرق و یا بهتره که بگم عرفان شرق با همه بند و بساطش باعث زشت جلوه دادن ارزشهای مادی شد.
و این عالم در خاتمه می فرمایند: و ایشان در اندیشه گریز از تن و زمین بود.

خب شاید برای شما سئوالی پیش آید و سخن نیچه را سبک تلقی کنی و بگویی که: پس چطور است که لذت حاصل از سختی و رنج دادن تن به وجود می آید؟ مگر نه آن است که اینگونه به اصطلاح عرفا با اینگونه اعمال به حالات و احساسات خاصی می رسند که بسیار مطلوب و شعفناک است؟ پس چطور آنها به دلیل همین اعمال به حالت خلصه دچار می شوند  و بسیار لذت می برند؟ مگر نه آن است که به معبود خود نزدیکتر شده اند؟

و چنین فرمود نیچه:

این ناسپاسان گمان کردند که با این کار از تن خود و از این زمین جدا شده اند. با اینهمه به چه وامدارند رعشه و لذت جدا شدن خویش را؟ به تنهای خود و به این زمین.

این فقید اینگونه پاسخ می دهد و چه ظریف پاسخ می دهد.
می فرماید این لذتی را که از راه مراقبه کردن به دست آورده اند چطور به دست آورده اند؟ مگر این طور نبوده است که به همین جسم خود فشار آورده اند که به چنین حالات خوشی دچار شده اند؟ مگر اینطور نبوده است که این سرخوشی را از دریچه جسم خود دارند؟ پس این ناسپاسان چه ابلهند.

برای امشب دیگه کافیه. واقعا آدم دیوونه می شه از حرفهای این بزرگوار. باشد ایمان بیاورید.

بدرود.

وقتی که عقاب گریه می کند

سپتامبر 10, 2008

10 اسفند 82

سلام به همگی:

خب يک خبری که شايد براتون جالب باشه :‌ آلبوم سال ۲۰۰۴ گروه خدای Iced Earth به بازار اومد!!!

اين آلبوم The Glorious Burden نام دارد که شامل ۱۱ آهنگ است:


1.)
Star-Spangled Banner
2.)
Declaration Day
3.)
When the Eagle Cries
4.)
The Reckoning
5.)
Greenface
6.)
Attila
7.)
Red Baron/Blue Max
8.)
Hollow Man
9.)
Valley Forge
10.)
Waterloo
11.)
When the Eagle Cries (Unplugged)

همانطور که می دانيد Matthew Barlow خواننده خوش صدای گروه، پس از سالها همکاری از گروه جدا شد. او در حالی از گروه جدا شد که گروه در حال ضبط آلبوم خود بود و وی علت اين عمل را، تاثير حادثه ۱۱ سپتامبر بر خود می داند.
همانطور که در خبرها آگاه شديد قرار شد که
Tim Owens خواننده خدای گروه Judas Priest به جای Matthew Barlow به گروه بپيوندد و همين طور شد.
اشعار اين آلبوم به جنگهای قديمی تاريخی برمی گردد (حدود قرن ۱۵ پس از ميلاد).

من اين آلبوم رو ندارم و به همين دليل فقط نقل قول می کنم. درستی مطالب با گردن نويسنده!!
آهنگ Attila در مورد حمله هان به اروپا و نابود سازی آن است.
آهنگ
When the Eagle Cries در مورد جريان ۱۱ سپتامبر است.
مثل اينکه
Declaration Day و Valley Forge در مورد انقلاب آمريکا !!! است.
آهنگ
Waterloo هم در مورد همون شکست معروف ناپلئون است.
آهنگ
Red Baron/Blue Max هم در مورد جنگ جهانی اول است.

خلاصه توی اين آلبوم پدر جنگ رو در آوردن. مثل اينکه خيلی بهشون بر خورده وقتی برج های دوقلو رو زدن.
اما هدف من از نوشتن اين آپديت اين نبود! من می خواستم از آهنگ When the Eagle Cries بگم و Clip توپ اين آهنگ!! به همين دليل مجبور شدم يکم پر حرفی کنم.

اينقدر اين کلیپ سنگين و تاثير گذاره که هر بنی احدی رو از حادثه ۱۱ سپتامبر منزجر می کنه. من که خودم حال کرده بودم با اين حادثه، وقتی که اين کلیپ رو ديدم و اشعار رو شنيدم می خواستم گريه کنم.
آخه توی اين کلیپ Matthew Barlow در کنار Tim Owens نشسته در خرابه های برج های دوقلو و Matthew گيتار می زنه و Tim می خونه. وقتی که آدم اين دو قول بزرگ خوانندگی رو در کنار هم می بينه بيشتر آهنگ روش تاثير می ذاره. وقتی به چشمهای Tim نگاه می کنی تمام غم دنيا رو تو چشماش می بينی. شعرشو که ديگه نگو. واقعا روی آدم اثر می ذاره.
اين هم خود آهنگ. بريد کيف کنيد.

When the Eagle Cries 

Another day, just like any other
out of the blue, it turned to horror
How could they? Why would they?
The innocents suffered hell’s inferno
An senseless act that goes unforgotten
How could they? They will pay.

روزی ديگر، همانند باقی روزها
ورای (آسمان) آبی، به وحشت تبديل شد
چطور توانستند؟ چرا اين عمل را انجام دادند؟
بيگناهان از جنهم گيری رنج بردند
عملی غير انسانی که فراموش نمی شود
آنها چطور توانستند؟ آنها بهای (عملشان) را خواهند پرداخت 

 
When the Eagle Cries 
وقتی که عقاب گريه می کند


Out of the ashes came a tempted vengeance,
but we are focused, we seek redemption
we are free, we’ll stay free
All they’ve done, is make us stronger
The sleeping giant, is asleep no longer
If need be, we’ll die free 
بر فراز خاکسترها(ی آوارها) وسوسه انتقام به وجود آمد
اما ما متمرکز (دقيق) هستيم، ما در جستجوی رستگاری هستيم
ما آزاده هستيم، آزاده خواهيم ماند
کاری که آنها کرده اند، ما را قوی تر می سازد
هيولای خواب (استعاره از آمريکا)، ديگر خواب نخواهد بود
اگر لازم باشد، ما آزادانه خواهيم مرد

When the Eagle Cries 
وقتی که عقاب گريه می کند

 

Ich Will

سپتامبر 10, 2008

30 بهمن 82

سلام:
اين هم ترجمه ديگری از گروه
Rammstein که باز هم نسيم عزيز زحمتش رو کشيده و اميدوارم که هرچه زودتر سلامتیش را بدست بياره.

 

Ich will
من می خوام

Ich will dass ihr mir vertraut
Ich will dass ihr mir glaubt
Ich will eure Blicke spüren
Ich will jeden Herzschlag kontrollieren

 من می خوام شما ها بهم اعتماد داشته باشيد
من می خوام شما ها باورم کنيد
من می خوام نگاه هايتان را حس کنم
من می خوام هر تپش قلبی را کنترل کنم


Ich will eure Stimmen hören
Ich will die Ruhe stören
Ich will dass ihr mich gut seht
Ich will dass ihr mich versteht


من می خوام صداتونو بشنوم
من می خوام اون آرامش رو بهم بزنم
من می خوام شما ها من رو خوب (به وضوح) ببينيد
من می خوام که شما منو بفهميد 

Ich will eure Fantasie
Ich will eure Energie
Ich will eure Hände sehen
Ich will in Beifall untergehen

 

من وهم تان رو می خوام
من انرژيتون رو می خوام
من می خوام دستاتونو ببينم
من می خوام در تشويق غرق بشم 

Seht ihr mich?
Versteht ihr mich?
Fühlt ihr mich?
Hört ihr mich?

 
منو می بينيد؟
منو می فهميد؟
منو حس می کنيد؟
منو می شنويد؟

Könnt ihr mich hören?
Könnt ihr mich sehen?
Könnt ihr mich fühlen?
Ich versteh euch nicht

 

می تونيد منو بشنويد؟
می تونيد منو ببينيد؟
می تونيد منو حس کنيد؟
من شما ها رو نمی فهمم

Ich will
من می خوام


Wir wollen dass ihr uns vertraut
Wir wollen dass ihr uns alles glaubt
Wir wollen eure Hände sehen
Wir wollen in Beifall untergehen – ja

 

ما می خوايم شما بهمون اعتماد کنيد
ما می خوايم شما همه چيز رو از ما باور کنيد
ما می خوايم دستهاتون رو ببينيم
ما می خوايم در تحسين (تشويق) غرق بشيم – آره

 

Samael

سپتامبر 10, 2008

28 بهمن 82

با سلام
می دونم که این آپدیت رو به جز چند نفر معدودی کس دیگری نمی خونه. اما نمی تونم ننویسم چون دیوانه گروه 
Samael هستم.
سامائل گروهی سویسی است که در سبک 
Electro Black Metal فعالیت داشته.  آنها کار خود را به گفته خودشان در سال 1988 با خریداری یک درام کیت آغاز کردند و به مدت 3 ماه بر روی 2 آهنگ کار کردند. اما هرگز در این فکر نبودند که می توانند آنها را روزی ارائه دهند. در اواخر سال آنها EP به اسم Medieval Prophecy  در 1000 نسخه توزیع کردند و این عامل باعث شد که خودشون رو باور کنند و احساس کنند که کاری می کنند.
برای ساپورت 
EP تصمیم به تور دادن گرفتند و اولین اجرای آنها در Iserlohn آلمان در برابر 80 نفر صورت گرفت.
در سال 1990 اولین آلبوم آنها به اسم
Worship Him  ارائه شد و برای این آلبوم در آلمان. فرانسه و لهستان کنسرت دادند.
در سال 1992 به استدیو
TNT در آلمان رفتند تا آلبوم Blood Ritual را ضبط کنند.
در سال 1994 آلبوم
Ceremony of Opposites
 را ضبط کردند. (خداییش خیلی آلبوم قشنگیه. آهنگ های سنگین و زیبائی مثل
Baphomet’s Throne , Flagellation , Crown ,  Ceremony of Opposites واقعا انسان رو دگرگون می کنه.)
بعد از توری که برای این آلبوم در اروپا دادند برای تور در آمریکا همراه
Cannibal Corpse دعوت شدند و از این واقعه به عنوان  واقعه ای به یاد ماندنی یاد می کنند.
در سال 1995 دوباره به استدیو رفتند تا آلبوم
Rebellion را ضبط کنند.
در تابستان همین سال درامر گروه که برای کیبورد نیز آهنگسازی می کرد تصمیم گرفت که فقط به کیبورد بپردازه و چون نمی خواستند کسی دیگر را برای درام زدن وارد گروه کنند تصمیم گرفتند که از
Drum Machine استفاده کنند.
در بهار 1996 دوباره به استدیو رفتند و آلبوم
Passage را ضبط کردند و همچنین در همین سال اولین ویدیو کلیپشان را ضبط کردند.
در تابستان 1998
EP به اسم Exodus ضبط کردند و سریعا به نوشتن آلبوم بعدی پرداختند. این آلبوم Eternal نام داشت که در سال 1999 ارائه شد. بعد از این آلبوم آنها تا سال 2003 فقط به تور دادن پرداختند. به نظر می آد که خودشون رو برای آلبوم جديد آماده می کنند.


اعضای کنونی گروه:
خواننده:
Vorphalack
گيتار:
Kaos
بيس:
Masmiseim
کيبورد / درامز:
Xy

اين هم متن آهنگ زيبای Together از آلبوم Eternal سال ۱۹۹۹:

can you give as much as you can take
can you love as much as you can hate
the flame we share is one as you’re aware
the needs we burn is the child we never had
we split our lives to find our mind again
we do divorce so our first fight’s regained
together will we remain to say
آيا می توانی همانقدر که می دهی، بگيری
آيا می توانی همانقدر که متنفری، دوست بداری
شعله ای که ما قسمت می کنيم، يکی است همانطور که تو می دانی
الزامی که ما می سوزيم، فرزندی است که هرگز نداشته ايم
زندگيهايمان را از هم می دريم تا دوباره ذهنمان را بدست آوريم
ما متارکه می کنيم، پس اولين نبردمان فرا می زسد
آيا با همديگر خواهيم ماند تا بگوييم

together we will live, this century got so much more to give
together we will leave, giving to the world a better place to grow
با همديگر زندگی خواهيم کرد، اين قرن بيش از اينها برای ارائه کردن دارد
با همديگر ترک خواهيم کرد (اين جهان را)، مکانی بهتر را به جهان (و جهانيان) برای رشد واگذار می کنيم

feelings we keep away from decay
feelings we send each other everyday
does your silence speak the word I hear
does your reserve mean what I fear
the forever we are is the forever we murdered
stay right here, stand by me
احساساتی که از آسيب ديدن بدور نگه می داريم
احساساتی که هر روز برای يکديگر می فرستيم
آيا سکوتت کلماتی را که می شنوم را بيان می کنند
آيا متانت تو چيزی است که من می ترسم
ما جاودانه هستيم .. آيا جاودانی را از بين برده ايم 
اينجا بايست، مرا آماده کن
  
together we will live, this century got so much more to give
together we will leave, giving to the world a better place to grow
together we will live, this century got so much more to give
together we will leave, giving to the world a better place to grow
با همديگر زندگی خواهيم کرد، اين قرن بيش از اينها برای ارائه کردن دارد
با همديگر ترک خواهيم کرد (اين جهان را)، مکانی بهتر را به جهان (و جهانيان) برای رشد واگذار می کنيم
با همديگر زندگی خواهيم کرد، اين قرن بيش از اينها برای ارائه کردن دارد
با همديگر ترک خواهيم کرد (اين جهان را)، مکانی بهتر را به جهان (و جهانيان) برای رشد واگذار می کنيم

together will we remain to say
together will we survive to see
آيا با همديگر خواهيم ماند تا بگوييم
آيا بيش از اين با يکديگر خواهيم بود تا ببينيم